تبليغاتX
تاریکخانه

هر وقت حسن آقا را مي بينيم مي گوييم: خب چه طور شد؟ موفق شدي؟

مي گويد: نه نشد باز غار غار كرد

مي گوييم: آخر مرد حسابي مگر مجبوري؟

مي گويد: من فقط يك طوطي مي خواهم كه باش حرف بزنم درد دل كنم اما اين طوطي هاي حسين آقا ‚ آدم چه بگويد؟ دريغ از يك كلمه دريغ از يك حسن آقاي خشك و خالي همين طور كه من و شما مي گوييم اينها فقط بلدند غار غار كنند: غار غار

آن وقت باز مي رود سراغ حسين آقا يك طوطي تازه مي خرد چند هفته اي يا حتي يكي دو ماهي سالي پيداش نمي شود كه نمي شود بعد يكدفعه مي آيد چشم هاش سرخ سرخ كاسه خون و ريشش نتراشيده چمباتمه مي نشيند كلاهش را بر مي دارد مي گذارد روي كاسه زانويش و با مشت مي كوبد روي زمين كه باز هم نشد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12:47  توسط دانش  | 

هفت نفر بوديم و در اتاق پذيرايي مجموعه ي خانه هاي  بنياد نشسته بوديم  دور ميزي گرد با دو فلاسك چاي  و پنج شش ليوان و يك ظرف قند و يك زير سيگاري . سه طرف اتاق  شيشه بود و طرف ديگر دست راست طرح باري بود  چوبي بي هيچ  قفسه بندي  پشتش  و در وسط دري بود  به اتاق تلويزيون و تلفن سكه اي با يك كاناپه و يك قفسه كتاب كه بيشتر آثار هاينريش بل بود  طرف چپ در هم شومينه بود كه از سر شب من و بانويي  كنده تويش گذاشته بوديم  و بالاخره با خرده چوي و كاغذ روشنش  كرده بوديم  كه  حالا داشت  خانه مي كرد  و با شعله ي كوتاه سرخ ميان كنده ها  مي سوخت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:15  توسط دانش  | 

 روزي بود  و روزگاري  و شهري  بود  به اسم  علي آباد  كه  چنين  بود  و چنان  ... تا آن  روز  كه همه  مردمن اين  شهر  از بهار  و پاييز طلوع و غروب  وخلاصه  از اينكه  بهارها  اين همه  صداي  پرنده و چرنده  توي  گوشهاشان  زنگ  بزند  و پاييز ها  اين همه برگ زرد  جمع  كنند  جانشان  به لب  رسيد ‚ آمدند  و هر چه  آهن پاره و  باديه و  بشقاب و كفگير  داشتند  ريختند  توي  يك  كوره  بزرگ  بزرگ  و  بعد  دادند دست فلزكارهاي شهر آنها هم  نشستند و  يك  تاق  گنده ضربي  درست كردند  براي  سقف  شهر  با  دويست  سيصد تا هواكش  و همهخانه ها  چراغهاي  آويزي  و زنبوري  و  مهتابي  را  آوردند   خرد كردند  و دادند  يك كره  بزرگ  درست كردند  و  يك روز   با سلام  و صلوات  بردند  زير تاق  شهرشان  آويزان كردند  و  برق  قوي  و  خيره كننده اي را دواندند توش   آن وقت  بود كه رفتند  سراغ  درختها  وپرنده ها  و  اعلاميه  پشت اعلاميه  كه:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:17  توسط دانش  | 

دریافت داستان کوتاه گرگ اثر هوشنگ گلشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 16:2  توسط دانش  | 

بي‌خوابي نبود. گاهي حتي خودش هم نمي‌دانست که چرا توي آشپزخانه، سر بر ميز ‏نهاده، خوابش برده است. يک بار حتي صبح توي مهتابي با يک پتو پيداش کرده بودند. ‏حالا ديگر مي‌دانست چه‌کار کند. طرحهايش را که به ماهوتهاي دورتادور چسباند، چيزي ‏توي آشپزخانه خورد، تلفن را کشيد، رفت رختخوابش را درست رو به بوم پهن کرد. ‏نورافکن‌هاي رو به ماهوتهاي سبز و صورتي را خاموش کرد، جز يکي که بوم بزرگ را ‏روشن مي‌کرد. دست‌بند و زنجير و دو قفلش را برداشت و به زاويه‌اش رفت. دو تا واليوم ‏پنج خورد، سيگاري هم کشيد. و بعد شروع کرد به کشيدن. هميشه اول چند گل و برگ ‏مي‌کشيد، و يک منظره که در خواب هم نديده بود. همان جويبار و يک درخت توت و بعد ‏هم نيزار دو سو که انگار جهت حرکت آب را از انحناي ني‌ها مي‌شد فهميد و بالاخره ‏مي‌رسيد به آنچه دست مي‌خواست، يا آنکه مي‌گويند در اندرون دل خسته‌اي چون او ‏بود: سردر قلعه‌اي و تنه و بعد چتر توتي کهن. تابلو معروف کوزهء ديو را همين‌طورها ‏کشيده بود. ديو از کوزه دارد تنوره مي‌کشد، سر و سينه‌اش بيرون آمده است، و نه ‏ماهيگير که او مي‌خواهد با فشار دست برش گرداند آن تو.‏
بعد هم اول سر زنجير را به ميلهء شوفاژ و يکي را هم به ميز ناهارخوري اين طرف قفل ‏کرد و حلقه‌هاي دست‌بند را به دست کرد و هر دو کليد را جايي پرت کرد. گرچه هنوز پس ‏از يک سال و اندي عادت نکرده بود، اما بالاخره خوابش مي‌برد. راستش بيشتر به گذر ‏آرام آن آب قنات فکر مي‌کرد که مي‌آمد و مي‌آمد و دست و سينه‌اش را مي‌شست و ‏مي‌رفت و خواب انگار از اعماق و با بوي خاک نم‌زدهء رس مي‌آمد و بعد ديگر تمام بود. ‏صبح گرگ و ميش بيدار مي‌شد، همان‌قدر روشن که سفيدي سربي‌رنگ دو طرف بوم را ‏هم مي‌ديد. هميشه هم تا هر دو کليد را پيدا کند به زحمت مي‌افتاد. گاهي حتي مجبور ‏مي‌شد با خط‌کش يا چوب قاب يک تابلو کليدي را جلو بکشد. تلفن را سر صبحانه وصل ‏مي‌کرد. اولين زنگ را هم عزت مي‌زد. «هستي؟»‏

برای دریافت کل داستان اینجا را کلیک کنید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 23:4  توسط دانش  | 

گلشیری به سال ۱۳۲۲ در اصفهان به دنیا آمد. در کودکی همراه با خانواده به آبادان رفت. خود وی دوران زندگی در آبادان را در شکل‌گیری شخصیت خود بسیار موثر می‌دانست. در سال ۱۳۳۸ تحصیل در رشتهُ ادبیات فارسی را در دانشگاه اصفهان آغاز کرد. آشنایی با انجمن ادبی صائب در همین دوره نیز اتفاقی مهم در زندگی او بود. گلشیری کار ادبی را با جمع‌آوری فولکلور مناطق اصفهان در سال ۱۳۳۹ آغاز کرد. سپس مدتی شعر می‌سرود. خیلی زود دریافت که در این زمینه استعدادی ندارد،‌ بنابر این سرودن را کنار گذاشت و به نگارش داستان پرداخت.

وی بعد از مدتی همراه با تعدادی از نویسندگان نواندیش جلسات یا حلقه ادبی جُنگ اصفهان را پایه‌گذاری کرد.

سرانجام گلشیری در سن ۶۱ سالگی بر اثر ابتلا به بیماری مننژیت که نخستین نشانه‌های آن از پاییز ۱۳۷۸ خورشیدی پدیدار شده بود در بیمارستان ایران‌مهر درگذشت. او را در امامزاده طاهر شهر کرج به خاک سپردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:53  توسط دانش  |