راست است که میگویند خواب دم صبح چرسی سنگین است. مخصوصا خواب لوطی جهان که دم دمهای سحر با انترش مخمل از «پل آبگينه» راه افتاده بود و تمام روز «کتل دختر» راپياده آمده بود و سرشب رسيده بو به «دشت برم» و تا آمده بو دود و دمی علم کند و تریاکی بکشد و چرسی برود و به انترش دود بدهد، شده بو نصف شب و خسته و مانده تو کنده کت و کلفت این بلوط خوابیده بود. اما هر چه خسته هم که باشد نباید تا این وقت روز از جایش جنب نخورد واز سرو صدای آنهمه کامیون که از جاده میگذشت وآنهمه داد وفریاد زغال کش هائی که افتاده بودند تودشت و پشت سرهم بلوط ها را میسوزاندند و زغال می کردند بیدار نشود.
انتری که لوطیش مرده بود اثر صادق چوبک
قیافه او آرام بود و حق به جانب بود. تو چهرهاش لجبازی پر کینهای یخ بسته بود. گویی هنوز تسلیم نشده بود. جدی ترین و حقیقیترین حالت یک زیدگی مصنوعی و مسخره در آن چهره نقش شدهبود و آخرین پرده غمناک یک کمدی گول زننده و شکنجه دیده رویش بجا مانده بود. حالا دیگر آن چهره تمام مراحل شهوت و کینه و دروغ و خودپسندی را رها کرده بود و از تمام مسخره بازیهای زندگی برکنار بود. این آخرین پرده غمانگیز زندگی بود که همچنان دهن کجی بالا مانده بود و بازیکنانش بیجان و بیپیرایه هر یک در جای خودشان خشکشان زده بود. او در خوابی بود که حتی حرکت نفس کشیدن هم آرامش آن را بر هم نمی زد.
بخشی از داستان پیراهن زرشکی اثر صادق چوبک
چشم شيشه ای
چشم آماده بود و دکتر آن را تو چشمخانه پسرک جا گذارد و گفت:
ـ باز کن، چشمتو باز کن، حالا ببند، ببند. حالا خوب شد. شد مثه اولش. سپس رو کرد به پدر و مادر پسرک و گفت: «ببينين اندازه اندازهس. مو لاي پلکاش نميره. پسرک پنج ساله بود و صاف رو يک چارپايه نزديک ميز دکتر ايستاده بود. پدر و مادرش پهلويش ايستاده بودند. پدر پشت سرش بود و رو به روي دکتر بود و کجکي به صورت بچهاش نگاه ميکرد. مادر آن طرفتر، ميان مطب ايستاده بود و پشت سر پسرش را ميديد و پيش نيامد که ببيند «اندازه اندازهس و مو لاي پلکاش نميره.»
حالا ديگر شب بود و مادر و پسرک چشم شيشهاي و پدرش تو خانه دور يک ميز نشسته بودند. کودک شيرخواره ديگري به پستان مادر چسبيده بود. سبيل سياه و کلفت مرد به روميزي پلاستيک خم مانده بود و نگاهش، يک وري به صورت پسرک چشم شيشهاي خواب رفته بود. «عليجانم حالا ديگه چشات مثه اولش شده. مثه چشاي ما شده.» پدر گفت و پا شد از روي طاقچه يک آيينه کوچک برداشت و برد پيش پسرک. بچه زل زل تو آيينه خيره ماند. چشم شيشهاي او، بيحرکت و آبچکان، پهلو آن چشم ديگر که درست بود، رو آيينه زل زد. بعد ناگهان تو روي باباش خنديد. مادرک چشمانش نم نشسته بود و به آنها نگاه نميکرد و به آنها نگاه نمیکرد و گريبان خود، به گونه کودک شير خوارهاش خيره مانده بود.
صادق چوبک، در سال ۱۲۹۵ هجری خورشیدی در بوشهر به دنیا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روی آورد. در بوشهر و شیراز درس خواند و دوره کالج آمریکایی تهران را هم گذراند.
صادق چوبک، در سال ۱۲۹۵ هجری خورشیدی در بوشهر به دنیا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روی آورد. در بوشهر و شیراز درس خواند و دوره کالج آمریکایی تهران را هم گذراند. در سال ۱۳۱۶ به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولین مجموعه و داستانش را با نام «خیمه شب بازی» در سال ۱۳۲۴ منتشر کرد. در این اثر و «چرا دریا طوفانی شد» (۱۳۲۸) بیشتر به توصیف مناظر می پردازد، ضمن اینکه شخصیت های داستان و روابط آنها و روحیات آنها نیز به تصویر کشیده می شود. اولین اثرش را هم که حاوی سه داستان و یک نمایشنامه بود، تحت عنوان «انتری که لوطیش مرده بود» به چاپ سپرد. آثار دیگر وی که برایش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهای «تنگسیر» و «سنگ صبور» بود. تنگسیر به ۱۸ زبان ترجمه شده و امیر نادری، فیلمساز معروف ایرانی، در سال ۱۳۵۲ بر اساس آن فیلمی به همین نام ساخته است. در «سنگ صبور» جریان سیال ذهنی روایت و بیان داستان از زبان افراد مختلف بکار گرفته شده است، این اثر بحث های یادی را در محافل ادبی آن زمان برانگیخت. دیگر آثار داستانی چوبک عبارتند از: چراغ آخر ( مجموعه هشت داستان کوتاه )، روز اول قبر ( مجموعه ده داستان کوتاه). چوبک به زبان انگلیسی مسلط بود و دستی نیز در ترجمه داشت. وی قصه معروف " پینوکیو " را با نام " آدمک چوبی" به فارسی برگرداند. شعر «غُراب» اثر «ادگار آلن پو» نیز به همت وی ترجمه شد. آخرین اثر منتشره اش هم ترجمه حکایت هندی عاشقانه ای به نام «مهپاره» بود که در زمستان ۱۳۷۰ منتشر گردید. چوبک از اولین کوتاه نویسان قصه فارسی است و پس از محمد علی جمالزاده و صادق هدایت، می توان از او به عنوان یکی از پیشروان قصه نویسی جدید ایران نام برد. فرم قصه های جمالزاده بیشتر حکایت گونه و شبیه نویسندگان فرانسوی قرن نوزدهم بود. قصه های صادق هدایت هم فراز و نشیب بسیار داشت، گاهی از نظر فرم کاملا استوار و بر اساس معیارهای قصه نویسی جدید بود و گاهی هم در واقع همان حکایت نویسی، بود که با چاشنی طنز همراه می شد. در این میان البته «بوف کور» استثنایی و بی بدیل بود و از جهات مختلفی مورد توجه قرار گرفت. گروهی آن را قصه ای روانشناختی و نو دانستند و پیشرفتی در فرم قصه نویسی ایران به سوی قصه نویسی غربی، محسوب نمودند. صادق چوبک متاثر از همین نظر بود و از همین جا آغاز کرد. وی در قصه هایش ذهن و روان قهرمانهایش را مورد توجه قرار داد و سعی کرد به شخصیت هایش عمق ببخشد. همین تلاش برای عمق بخشیدن به شخصیت ها، بر نحوه بیان وی تاثیر گذاشت.
در سنگ صبور قصه را از زبان شخصیت های مختلف می خوانیم، نحوه بیانی که در قصه نویسی نوپای ایران کاملا تازگی داشت. وی برای بیان افکار ذهنی هر یک از شخصیت ها ناگزیر بود به زبان هر یک از آنها بنویسد و این خود به تغییر نثر در طول داستان منتهی شد که باز نسبت به دیگران پیشرفتی جدی محسوب می شد. در آثار چوبک هر شخصیت داستان به زبان خودش، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سالش سخن می گوید؛ کودک، کودکانه می اندیشد و کودکانه هم حرف می زند، زن زنانه فکر می کند و زنانه هم حرف میزند و بدین ترتیب هر یک از شخصیت ها به بهترین وجه شکل می گیرند و شخصیت پردازی موفقی ایجاد می شود که در بستر حوادث داستان، زیبایی و عمق خوشایندی به داستان می دهد. وی در توصیف واقعیت های زندگی نیز وسواس زیادی داشت و این نیز از ویژگی های آثار وی است. چوبک را به سبب همین دقت نظر در جزئی نگری ها و درون بینی ها، رئالیست افراطی وگاهی حتی ناتورالیست خوانده اند. آثار چوبک از سالها پیش مورد نقد و بررسی جدی قرار گرفته و در کتاب های مختلفی از جمله «قصه نویسی» (رضا براهنی)، «نویسندگان پیشرو ایران» (محمد علی سپانلو) و «نویسندگان پیشگام در قصه نویسی امروز ایران»(علی اکبر کسمایی)، نوشته هایش تحلیل شده اند. صادق چوبک در اواخر عمر بینایی اش را از دست داد و در اوایل تابستان ۱۳۷۷، در آمریکا درگذشت و بنا به وصیتش یادداشت های منتشر نشده اش را سوزاندند.
منبع: aftab.ir