چند جمله از «آن مادیان سرخ یال» آخرین اثر «محمود دولت آبادی»
آی ی... قیدار میدانم و میفهمم؛ اگر انسان نتواند دوست بدارد. میمیرد، به تو غبطه میبرم قیدار؛ به توان مهرورزی تو؛ و غمگینم که از این پس نتوانم دوست بدارم! تو قطعا میتوانی با چشم باطن خود ببینی که امواج نفرت و خشم چگونه سر میکوبند بر قلب قیس تا دیوارهای عشق و مهرورزیدن را ویران کنند. تو قطعا می بینی و میدانی که قیس دو پاره میشود امشب، پاره ای از قیس در پس پشت او دفن میشود که آن حسن بود و دل بود و عشق بود و کامروایی بود، نه بس برای خود که برای همگان؛ نیمه دیگر که از امشب آغاز شده همه بوی نفرت و مرگ است؛ همه بوی چرک و عفونت، چندان که این دو نیمه یکدیگر را نخواهند شناخت به زودی، چنان که دشمنان هم خواهند بود و تیغ بر روی یکدیگر خواهند کشید. بزودی قیدار... قیدار...
صفحه 25
عرب را عهد و پیمان به کار نیست، هم وفای به عهد!
صفحه 162
به امید...
به زودی...
جواب نداد. سرش را پایین انداخت، از پلهها سرازیر شد و از در بیرون آمد. رنگ و رویش مثل سایه سیاه شده بود. پیشانیاش شیار برداشته و چشمهایش از خون سرخ شده بود. زانوهایش سست شده، شانههایش توی سینهاش فرو رفته دندانهایش قفل شده بودند؛ و پشتش تیر میکشید. سخت از پا در آمده بود گفتی رگهایش را بریده بودند. خودش را از آفتاب بیرون کشید و به کنار دیوار رفت و در سایه ایستاد. چیزی مثل زهر مار تا مغز استخوانش میدوید. خودش را نگاه کرد. تا به حال آدمی به این درهم ریختگی ندیده بود، دو شقه شده بود و دیگر آدم پیش از امروز نبود. حس میکرد روحش ترک برداشتهاست. میدید که مردم نگاهش میکنند و حس میکرد دیوارها دارند او را میخورند.کوچه و خیابان برایش تنگ و فشرده بود آسمان دم کرده و پایین تر آمده بود. همه چیز نفرت انگیز بود. چه، او در چنان لحظههایی قدم میزد که هر چیز بدترین چهرهاش را به آدم نشان میدهد. لحظههایی راکد و تیره ...
بخشی از داستان بیابانی اثر محمود دولتآبادی
مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهرهي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نميديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود ميگذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامهاش هم نميافتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد ميبايد شناسنامهي خود را نو، تجديد کنند. وقتي اعلام شد که شهروندان عزيز مواظفاند شناسنامهي قبليشان را ازطريق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامهي جديد خود را دريافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامهاش بشود، و خيلي زود ملتفت شد که شناسنامهاش را گم کرده است. اما اين که چراتصور ميشود سيزده سال از گم شدن شناسنامهي او ميگذرد، علت اين که مرد ناچار بود به ياد بياورد چه زماني با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمي گشت به حدود سيزده سال پيش يا - شايد هم – سي و سه سال پيش، چون او در زماني بسيار پيش از اين، در يک روز تاريخي شناسنامه را گذاشته بود جيب بغل بارانياش تا براي تمام عمرش، يک بار برود پاي صندوق راي و شناسنامه را نشان بدهد تا روي يکي از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاريخ ديگر باشناسنامهاش کاري نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته يا درکجا گماش کرده است ...
جواب نداد. سرش را پایین انداخت، از پلهها سرازیر شد و از در بیرون آمد. رنگ و رویش مثل سایه سیاه شده بود. پیشانیاش شیار برداشته و چشمهایش از خون سرخ شده بود. زانوهایش سست شده، شانههایش توی سینهاش فرو رفته دندانهایش قفل شده بودند؛ و پشتش تیر میکشید. سخت از پا در آمده بود گفتی رگهایش را بریده بودند. خودش را از آفتاب بیرون کشید و به کنار دیوار رفت و در سایه ایستاد. چیزی مثل زهر مار تا مغز استخوانش میدوید. خودش را نگاه کرد. تا به حال آدمی به این درهم ریختگی ندیده بود، دو شقه شده بود و دیگر آدم پیش از امروز نبود. حس میکرد روحش ترک برداشتهاست. میدید که مردم نگاهش میکنند و حس میکرد دیوارها دارند او را میخورند.کوچه و خیابان برایش تنگ و فشرده بود آسمان دم کرده و پایین تر آمده بود. همه چیز نفرت انگیز بود. چه، او در چنان لحظههایی قدم میزد که هر چیز بدترین چهرهاش را به آدم نشان میدهد. لحظههایی راکد و تیره ...
داستان کوتاه ایران – مقده انتخاب و تفسیر محمد بهارلو
بخشی از داستان بیابانی اثر محمود دولتآبادی
محمود دولتآبادي در دهم مردادماه 1319 در دولتآباد سبزوار متولد شد و از همان آغاز نفرين نوشتن با او همراه و همزاد شد. دوران كودكي او در بحبوحه جنگ جهاني دوم و فقر ناشي از آن و سرخوردگيهاي پس از جنگ و اقتدار روسها بر ايران سپري شد. همه اين عوامل و عشق توأم دولتآبادي به ادبيات و هنر، باعث شد كه او جنگ براي نوشتن را آغاز كند، همان گونه كه در نوشتههايش اظهار ميدارد كه" من در ادبيات نبردي را آغاز كردهام، كه از آن بايد پيروز بيايم بيرون، توجه ميكنيد اين نبرد من است. "
دولتآبادي، از آغاز مشاغل مختلفي را تجربه ميكند، كار روي زمين، چوپاني، پادويي كفاشي، صاف كردن ميخهاي كج و بعد به عنوان وردست پدر و برادر به عنوان دنده پيچ كارگاه تخت گيوهكشي، دوچرخه سازي، سلماني و.... بعدها تمام مشاغلي كه او در دوران نوجواني و جواني خود تجربه كرده است، در آثارش به خوبي نمود پيدا ميكند.
دولتآبادي، پس از تجربههايي كه در سبزوار پشت سرميگذارد، عازم مشهد و آنگاه تهران ميشود و به نوعي آغاز آوارگي كه در اين دوران باز هم مشاغل ديگري نظير حروفچين چاپخانه، سلماني كشتارگاه، ركلاماتور برنامههاي تأتر، سوفلور كنترلچي سينما، ويزيتور روزنامه كيهان و ... را تجربه ميكند.
اما تهران براي شهرستاني 18 سالهاي كه گاه به ناچار در حاشيه خيابان گرگان ميخوابد و گاه روي بام آغل گوسفندهاي سلاخخانه، همهاش اين نيست.
تهران، تهران سينما هم هست. تهران سرنوشت يك انسان، تهران كتاب، تهران چخوف، جنگ اصفهان و سرانجام تهران سال 1340 است و در همين دوران است كه دولتآبادي به صورت جدي با تأتر آشنا ميشود و 6 ماه نظري و 6 ماه هم عملي درس تأتر ميخواند. در اين دوره شاگر اول ميشود و پس از آن "شبهاي سفيد داستايوسكي" را بازي ميكند و بعد" قرعه براي مرگ" اثر" واهه كاچا"؛ بازي در نمايش" اينس مندو"،" تانيا"،" نگاهي از پل"اثر" آرتور ميلر"، و بعد از آن كار در اراده برنامههاي تأتر است. جايي كه براي دولتآبادي دلچسب نيست ؛ چرا كه مجالي براي بازيگران جوان فراهم نيست، پس به گروه هنر ملي ميپيوندد كه دوره پرباري براي او آغاز ميشود.