تبليغاتX
تاریکخانه

چند جمله از  «آن مادیان سرخ یال» آخرین اثر «محمود دولت آبادی»

 

آی ی... قیدار  میدانم و میفهمم؛ اگر انسان نتواند دوست بدارد. میمیرد، به تو غبطه میبرم قیدار؛ به توان مهرورزی تو؛ و غمگینم که از این پس نتوانم دوست بدارم! تو قطعا میتوانی با چشم باطن خود ببینی که امواج نفرت و خشم چگونه سر میکوبند بر قلب قیس تا دیوارهای عشق و مهرورزیدن را ویران کنند. تو قطعا می بینی و میدانی که قیس دو پاره میشود امشب، پاره ای از قیس در پس پشت او دفن میشود که آن حسن بود و دل بود و عشق بود و کامروایی بود، نه بس برای خود که برای همگان؛ نیمه دیگر که از امشب آغاز شده همه بوی نفرت و مرگ است؛ همه بوی چرک و عفونت، چندان که این دو نیمه یکدیگر را نخواهند شناخت به زودی، چنان که دشمنان هم خواهند بود و تیغ بر روی یکدیگر خواهند کشید. بزودی قیدار... قیدار...

صفحه 25

 

عرب را عهد و پیمان به کار نیست، هم وفای به عهد!

صفحه 162

 

به امید...

به زودی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 21:47  توسط دانش  | 

جواب نداد. سرش را پایین انداخت، از پله­ها سرازیر شد و از در بیرون آمد. رنگ و رویش مثل سایه سیاه شده بود. پیشانی­اش شیار برداشته و چشمهایش از خون سرخ شده بود. زانوهایش سست شده، شانه­هایش توی سینه­اش فرو رفته دندانهایش قفل شده بودند؛ و پشتش تیر می­کشید. سخت از پا در آمده بود گفتی رگهایش را بریده بودند. خودش را از آفتاب بیرون کشید و به کنار دیوار رفت و در سایه ایستاد. چیزی مثل زهر مار تا مغز استخوانش می­دوید. خودش را نگاه کرد. تا به حال آدمی به این درهم ریختگی ندیده بود، دو شقه شده بود و دیگر آدم پیش از امروز نبود.  حس می­کرد روحش ترک برداشته­است. می­دید که مردم نگاهش می­کنند و حس می­کرد دیوارها دارند او را می­خورند.کوچه و خیابان برایش تنگ و فشرده بود آسمان دم کرده و پایین تر آمده بود. همه چیز نفرت انگیز بود. چه، او در چنان لحظه­هایی قدم میزد که هر چیز بدترین چهره­اش را به آدم نشان می­دهد. لحظه­هایی راکد و تیره ...

بخشی از داستان بیابانی اثر محمود دولت­آبادی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 0:7  توسط دانش  | 

مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهره‌ي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نمي‌ديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود مي‌گذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمي‌افتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد مي‌بايد شناسنامه‌ي خود را نو، تجديد کنند. وقتي اعلام شد که شهروندان عزيز مواظف‌اند شناسنامه‌ي قبلي‌شان را ازطريق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ي جديد خود را دريافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خيلي زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما اين که چراتصور مي‌شود سيزده سال از گم شدن شناسنامه‌ي او مي‌گذرد، علت اين که مرد ناچار بود به ياد بياورد چه زماني با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمي گشت به حدود سيزده سال پيش يا - شايد هم – سي و سه سال پيش، چون او در زماني بسيار پيش از اين، در يک روز تاريخي شناسنامه را گذاشته بود جيب بغل باراني‌اش تا براي تمام عمرش، يک بار برود پاي صندوق راي و شناسنامه را نشان بدهد تا روي يکي از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاريخ ديگر باشناسنامه‌اش کاري نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته يا درکجا گم‌اش کرده است ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 16:52  توسط دانش  | 

 جواب نداد. سرش را پایین انداخت، از پله­ها سرازیر شد و از در بیرون آمد. رنگ و رویش مثل سایه سیاه شده بود. پیشانی­اش شیار برداشته و چشمهایش از خون سرخ شده بود. زانوهایش سست شده، شانه­هایش توی سینه­اش فرو رفته دندانهایش قفل شده بودند؛ و پشتش تیر می­کشید. سخت از پا در آمده بود گفتی رگهایش را بریده بودند. خودش را از آفتاب بیرون کشید و به کنار دیوار رفت و در سایه ایستاد. چیزی مثل زهر مار تا مغز استخوانش می­دوید. خودش را نگاه کرد. تا به حال آدمی به این درهم ریختگی ندیده بود، دو شقه شده بود و دیگر آدم پیش از امروز نبود.  حس می­کرد روحش ترک برداشته­است. می­دید که مردم نگاهش می­کنند و حس می­کرد دیوارها دارند او را می­خورند.کوچه و خیابان برایش تنگ و فشرده بود آسمان دم کرده و پایین تر آمده بود. همه چیز نفرت انگیز بود. چه، او در چنان لحظه­هایی قدم میزد که هر چیز بدترین چهره­اش را به آدم نشان می­دهد. لحظه­هایی راکد و تیره ...

داستان کوتاه ایران – مقده انتخاب و تفسیر محمد بهارلو

بخشی از داستان بیابانی اثر محمود دولت­آبادی

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 8:40  توسط دانش  | 

محمود دولت‌‏آبادي در دهم مردادماه 1319 در دولت‌‏آباد سبزوار متولد شد و از همان آغاز نفرين نوشتن با او همراه و همزاد شد. دوران كودكي او در بحبوحه جنگ جهاني دوم و فقر ناشي از آن و سرخوردگي‌‏هاي پس از جنگ و اقتدار روس‌‏ها بر ايران سپري شد. همه اين عوامل و عشق توأم دولت‌‏آبادي به ادبيات و هنر، باعث شد كه او جنگ براي نوشتن را آغاز كند، همان گونه كه در نوشته‌‏هايش اظهار مي‌‏دارد كه" من در ادبيات نبردي را آغاز كرده‌‏ام، كه از آن بايد پيروز بيايم بيرون، توجه مي‌‏كنيد اين نبرد من است. "

دولت‌‏آبادي، از آغاز مشاغل مختلفي‌ را تجربه مي‌‏كند، كار روي زمين، چوپاني، پادويي كفاشي، صاف كردن ميخ‌‏هاي كج و بعد به عنوان وردست پدر و برادر به عنوان دنده پيچ كارگاه تخت گيوه‌‏كشي، دوچرخه سازي، سلماني و.... بعدها تمام مشاغلي كه او در دوران نوجواني و جواني خود تجربه كرده است، در آثارش به خوبي نمود پيدا مي‌‏كند.

دولت‌‏آبادي، پس از تجربه‌‏هايي كه در سبزوار پشت سرمي‌‏گذارد، عازم مشهد و آنگاه تهران مي‌‏شود و به نوعي آغاز آوارگي كه در اين دوران باز هم مشاغل ديگري نظير حروف‌‏چين چاپخانه، سلماني كشتارگاه، ركلاماتور برنامه‌‏هاي تأتر، سوفلور كنترل‌‏چي سينما، ويزيتور روزنامه كيهان و ... را تجربه مي‌‏كند.

اما تهران براي شهرستاني 18 ساله‌‏اي كه گاه به ناچار در حاشيه خيابان گرگان مي‌‏خوابد و گاه روي بام آغل گوسفندهاي سلاخ‌‏خانه، همه‌‏اش اين نيست.

تهران، تهران سينما هم هست. تهران سرنوشت يك انسان، تهران كتاب، تهران چخوف، جنگ اصفهان و سرانجام تهران سال 1340 است و در همين دوران است كه دولت‌‏آبادي به صورت جدي با تأتر آشنا مي‌‏شود و 6 ماه نظري و 6 ماه هم عملي درس تأتر مي‌‏خواند. در اين دوره شاگر اول مي‌‏شود و پس از آن "شب‌‏هاي سفيد داستايوسكي" را بازي مي‌‏كند و بعد" قرعه براي مرگ" اثر" واهه كاچا"؛ بازي در نمايش" اينس مندو"،" تانيا"،" نگاهي از پل"اثر" آرتور ميلر"، و بعد از آن كار در اراده برنامه‌‏هاي تأتر است. جايي كه براي دولت‌‏آبادي دلچسب نيست ؛ چرا كه مجالي براي بازيگران جوان فراهم نيست، پس به گروه هنر ملي مي‌‏پيوندد كه دوره پرباري براي او آغاز مي‌‏شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:59  توسط دانش  |