خلاصه داستان دوستی خاله خرسه از مجموعه یکی بود یکی نبود اثر جمالزاده
خبر های رنگارنگی که از کرمانشاه جایگاه کس و کار می رسد صاقتم را طاق نموده و با آنگه پس از هزارها خون دل خوردن تازه در اداره ی مالیه ملایر برای خود کسی و صاحب اسم و رسم و سروسامانی گشته بودم و در مسافرت بکرمانشاه هم در آن موقع هزار گونه خطر محتمل بود ولی بخیال اینکه مبادا خدای نخواسته در این کشمکشها روزانه آسیبی بمادر پیرم برسد تکلیف فرزندی خود را چنان دیدم که ولو خطر جانی هم در میان باشد خود را به کرمانشاه رسانده و در عوض آنهمه خون جگری کهاین پیرزن مهربان در راه پرورش من نوشیده بود در این روز بیکسی کس او بوده و ناموس خانواده را تا حد مقدور حفظ نمایم .
رئیس اداره مان آدم نازنینی بود تنها عیبش این بود که رموز شطرنج را بهتر از امور مالیه میدانست و باورق آس و گنجفه آشناتر بود تا با ورق دفتر و حساب عایدات صادرات اداره. خلاصه بی دردسر و برو بیا اجازه مرخصی یک ماه ی مارا داد و در عوض قرار شد که در وقت برگشتن سه عدد نقاب موئی کرمانشاهی برای بچه ها و اهل خانه سوغات بیاورم.
بختم زد و یک گاری از ملایر بکنگاور حرکت مینومد . از ملایر بکنگاور را خدا خودش برایمان ساخت و از کنگاور بکرمانشاه را هم جعفر خان
غلام پست قول داد که هرطوری که شده اسبابش را فراهم آورد و میگفت : پس این شیر و خورشید که بکلاهمان چسبانده ایم به چه درد خواهد خورد.خود امپراطور روس هم سگ کیست بنعل کفش سوزچیمان کج نگاه کند .
مسافر زیادی نداشتیم علاوه بر جعفرخان یکی ا آن شاهزادهای لاتعد و لاتحصی پرفیس و افاده تویسرکانی هم با ما سوار شد که بنا بود در سر راه تویسرکان پیاده شود و من و یک حبیب ا... نامی که از بچه های کنگاور بود ودر قهوه خانه ای در ملایر شاگرد قهوه چی بود.
حبیب ا... جوانی بود بیست و دوساله، خوشگل، خوش اندام، خرم و خندان، خوشگو، خوشخو و ... و معلوم بود شیرش پاک و گوهرش تابناک است . با وجود جوانی با پشت کار و کاسب و خدا ترس بود. غریب نواز و فقیر دوست بود .سر قلیان حبیب ا... که دیگر تمام ملایر و اطراف مشهور بود و محترمین نمره اول شهر هم گاهی محض چشیدن چای و کشیدن قلیان مشتی حبیب ا... بقهوه خانه ی او میامدند و چه انعامها که نمی دادند.
سبب سفر حبیب ا... بکنگاور رسیدگی به امور بچه های برادر ارشدش بود و می گفت در جنگ با روسها رشادت بسیار نموده و تیر خورده و زیر برف مانده بود؛ خدا میداند که دل حبیب ا... هم در کنگاور در جائی گرو بود یا نه
همینقدر است مردم از نامزدی وی با خواهر یکی از دوستان قدیمیش حکایت ها نقل می کردند.
وقتی که گاری حاظر شد حبیب ا... بدوستان و آشنایانی که در پایین بودند گفت : خوب دیگر اگر مارا ندیدید حلالمان کنید و شب جمعه نیم من آردی نان و حلوا کرده بشل و کور ها ی ملایر بدهید بخورند و بگوئید خمیرش ترش و شیره اش کم بوده و لعنت به هفت پشت مردهایمان بفرستند!.
شاهزاده تویسرکانی که از بس پرفیس و افاده بود و اخ تف می انداخت و سبحان ا... تحویل می داد حبیب ا... اسمش را « شاهزاده اخ و تف سبحان ا... » گذاشته بود کهه در فرسبج پیاده شد.
میان ما حبیب ا... بود که از سرما باکی نداشت و از بس شرو ور میبافت مارا روده بر کرده و نمیگذاشت بفهمیم سرما با گوش و بینیمان چها میکند . شب را در قهوه خانه فرسبج گذرانده و صبح همینکه آفتاب تیغ زد راه افتادیم اول معقول هوای خوش و آفتابی
داشتیم ولی کم کم هوا گرفته شد و یک سوز سردی که گوش و بینی را میبرید شروع کرد به وزیدن . برف بنای باریدن را گذاشت و گاهی کولاک می شد و گردباد میافتاد برف آنوقت دیگر عوض آنکه از اآسمان برف به زمین بیاید برف از زمین به آسمان میرفت. سرمای کافر چنان پیر مسافر را در میآورد که انسان دلش می خواست قیامت برپا میشد و گناهانش بر ثوابهایش چربیده و یکسره در آتش گرم و نرم جهنم سرازیر میشد.
چند فرسخ بیش به کنگاور نمانده بود که ناگهان صدائی از کنار جاده بلند شد و چورتمان را درهم درانید یک نفر قزاق روسی را دیدم که بر روی برف افتاده و با صورت محزونی هی التماس میکرد و پایش را نشان میداد . جعفر خان گفت: رفقا ملتفت باشید که رندان برایمان تله حاظر کرده اند و به حمزه تشری زد و گفت : دِ جانت درآید شلاق کش و برو ! ولی حبیب ا... با حالت تعجب گفت : ای خدا بابایت را بیامرزد تله مله چی؟ بنده خدا زخمی است زبانش دروغ بگوید خون سرخش که راست میگوید اگر چه دشمن است با دشمن خوار و زبون بیمروتی ناجوانمردی است خدا را خوش نمیآید این بیچاره را در اینحال بگذاریم و برویم و زیر لازویش را گرفته و با مهربانی تمام بلندش کرد نمود و کمکش کرد و بطرف گاریش آورده روسی را سوار گاری کرد و گاری راه افتاد.
بزور اشاره معلوم شد که چند نفر قزاق روسی که مامور جمع آوری آذوقه بودند و روسی رفیق ما هم جزو آنها بوده یکدفعه خزلهای اطراف آنهارا به باد گلوله گرفته و این یکی بدبخت گلوله برانش خورده و بدست خزلها میافتد و اسب و تفنگش را گرفته و جیب هایشرا هم خالی کرده و خودش را ول میکنند.
حمزه دست از غرغر برنمی داشت و مدام لند لند می کرد که گاری بار خودش کم بود سربار هم بارش کردند ، عاقبت حبیب ا... به تنگ آمد و گفت : ای عرب موشخوار تاکی مثل کنیز حاج باقر قرقر میزنی ؟ و از کیسه ای یک دوهزاری انداخت پیش حمزه و همینگه میخواست دوباره کیسه را پر شال بگذارد از دستش افتاد و دوهزاریها سرازیر شد توی دانش این پول همان پول انعام ها بود که بخیال اینکه بعدها عروسی بکند جمع کرده و حالا برای زن و بچه برادر گمشده خود همراه برداشته بود. چشمم به چشم روسی افتاد و دینم برق بدی زد و مثل گرسنه ای که کباب ببیند همان با چشم میخواست پولهارا بلع بکند.
وقتی که گاری رسرد به مقابل قلعه سنگی قدیمی در دالان قلعه یکدسته قزاق روسی آتشی روشن کرده و دور آن گرفته و آوازخوانی میکردند.روسی مجروح بمحض شنیدن صدای آشنا مثل آنکه جان تازه ای در بدنش دمیده باشند نیشش باز شد و سرپا برخاست و رفقایش را بزبان روسی آواز داد و قزاقها هم
همینکه چشمشان به او افتاد به طرف گاری دویدند و کمک کردند تا رفیقشان از گاری پیاده شد، در حال پیاده شدن چیزی برفقایش گفت و قزاقها هم نگاه تند و تیزی بحبیب ا... انداختند و بمحض اینکه پای روسه بزمین رسید قزاق دیگری که معلوم بود بایستی رتبه ای داشته باشد مچ حبیب را گرفت و باقوت تمام او را از گاری کشید پائین و قزاقهای دیگر امان آنکه بگذارند بفهمد مطلب از چه قرار است نداده و از هر طرف بباد شلاق گرفتند و بردنش به طرف قلعه ، کاشف که بعمل آمد معلوم شد که حبیب ا.. را متهم کرده اند که با یک قزاق روسی که با او همسفر گاری بوده بدسلوکی کرده و پس از آنکه سرو صورتش را بشلاق خونین کرده اند سردار روسی محض ترس چشم اهالی قصبه و اطراف که با روسها خوب تا نمی کردند حکم کرده بود که تیربارانش کنند و همان روسی مجروح که حبیب ا... در واقع اورا از مرگ نجاتش داده بود با حبیب خیلی بخشونت رفتار نموده است.
جعفر خان گفت: اینها را بیخود نیست که خرسشان می گویند مگر دوستی خاله خرسه را نشنیده ای ؟ برو نیش عقرب را ماچ کن و ببین چطور مزدت را کف دستت می گذارد .
کله ام نزدیک بود بترکد ، بغض بیخ خرم را گرفته و داشتم خفه می شدم ناگهان دیدم چند نفر قزاق پیدا شدند که حبیب را با سر برهنه و زلفان پریشان و بازوان از پشت بسته
در میان گرفته و به طرف تپه ای روان بودند من دیگر حالم را نفهمیدم و همینقدر میدانم طولی نکشید که صدای شلیکی بلند شد و زود خاموش شد. من بدون هیچ اراده ای بطرف تپه مذکور روانه شدم و در اندک فاصله ای در جلوی من جسد حبیب ا... نمودار گردید . خونی که از پهلویش بروی برف جاری بود خونی راکه از ران روسی مجروح بین راه در روی برف دیده بودم بخاطر می آورد و آه از نهادم برآمد . در همین لحظه ناگهان بنظرم آمد که یک ساهی با خزم و احتیاط و شلان شلان بطرف جسد نزدیک میشود خود را در عقب درختی پنهان کردم و بدون تردید شیاهی را شناختم قزاق مجروح همسفرمان بود ،خود را به جسد حبیب رسانید و دست کرد پر شال حبیب و چیزی در آورد و به عجله هرچه تمامتر در بغل گذاشت و با شتاب و اضطراب بطرف قلعه روان گردید ، قزاق بد نهاد بطمع مختصر جیفه دنیائی آنهمه مردانگی و همت این جوان نامراد را فراموش کرده و خون بیگناه اورا بریختن داده است.
فردا صبح مهیای حرکت به سمت کرمانشاه بودیم
هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نميسوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحهي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بانهاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچههايي كه دور ملخ مردهاي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسبكارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسهشان باز نميشود و جان به عزرائيل ميدهند و رنگ پولشان را كسي نميبيند. ولي من بخت برگشتهي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمهي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسبابهايمان مايهالنزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بيانصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقرهاي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخهمان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورتهايي اخمو و عبوس و سبيلهاي چخماقي از بناگوش دررفتهاي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينهي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكرهي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكهاي خورده و لب و لوچهاي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچههاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»
طنز - ويلان الدّوله از آن گياه هايي است كه فقط در خاك ايران سبز مي شود و ميوه اي بار مي آورد كه «نخود همه آش» مي نامند.
بيچاره ويلان الدّوله! اين قدر گرفتار است كه مجال ندارد سرش را بخاراند، مگر مردم ولش مي كنند؟ مگر دست از سرش بر مي دارند؟ يك شب نمي گذارند در خانـﮥ خودش سرِ راحتي به زمين بگذارد! راست است كه ويلان الدّوله خانه و بستر معيّني هم به خود سراغ ندارد و «درويش هر كجا كه شب آيد سراي اوست» درست در حقِّ او نازل شده، ولي مردم هم ديگر پُر شورَش را درآورده اند؛ يك ثانيه بدبخت را به فكر خودش نمي گذارند و ويلان الدّولـﮥ فلك زده مدام بايد مثل سكـﮥ قلب از اين دست به آن دست برود. والله چيزي نمانده يخه اش را از دست اين مردمِ پُر رو جِر بدهد. آخر اين هم زندگي شد كه انسان هر شبِ خدا خانـﮥ غير كپـﮥ مرگ بگذارد! آخ بر پدر اين مردم لعنت!
سید محمدعلی جمالزاده (متولد ۲۰ مرداد ۱۲۷۰ در اصفهان، درگذشت ۱۷ آبان ۱۳۷۶ در ژنو). نویسنده، ادیب و روشنفکر ایرانی.
محمدعلی جمالزاده را همراه با صادق هدایت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلی ادبیات داستانی معاصر فارسی میدانند. داستان کوتاه «فارسی شکر است» را که در کتاب یکی بود یکی نبود او چاپ شدهاست، عموماً به عنوان نخستین داستان کوتاه فارسی به شیوهٔ غربی میشمارند. این داستان پس از هزار سال از نثرنویسی فارسی نقطه عطفی برای آن به شمار میرفت. به علاوه، مقدمهٔ جمالزاده بر کتاب یکی بود یکی نبود، سند ادبی مهم و در واقع بیانیه نثر معاصر فارسی است. در این مقدمه جمالزاده مواکداً بیان میکند که کاربرد ادبیات مدرن نخست بازتاب فرهنگ عامه و سپس انعکاس مسائل و واقعیتهای اجتماعی است.
برخی از آثار او عبارتند از:
«دارالمجانین»، «سرگذشت عمو حسینعلی» در سال ۱۳۲۱ (۱۹۴۲)
«سروته یک کرباس» ۱۳۲۳ (۱۹۴۴)
«قلتشن دیوان» ۱۳۲۵ (۱۹۴۶)
«صحرای محشر»
«هزار پیشه» ۱۳۲۶ (۱۹۴۷)
«معصومه شیرازی» ۱۳۳۳ (۱۹۵۴)
«تلخ و شیرین» ۱۳۳۴ (۱۹۵۵)
«شاهکار»۱۳۳۷ (۱۹۵۸)
«کهنه و نو»
« قصه قصهها»
«قصههای کوتاه قنبرعلی» ۱۳۳۸ (۱۹۵۹)
« هفت کشور»
«غیر از خدا هیچکس نبود» ۱۳۴۰ (۱۹۶۱)
«شورآباد» ۱۳۴۱ (۱۹۶۲)
«خاک و آدم »
«صندوقچه اسرار» ۱۳۴۲ (۱۹۶۳)
«آسمان و ریسمان» ۱۳۴۳ (۱۹۶۴)
«مرکب محو» ۱۳۴۴ (۱۹۶۵)،«قصههای کوتاه برای بچههای ریشدار» ۱۳۵۲ (۱۹۷۳)
«قصه ما به سر رسید» ۱۳۵۷ (۱۹۷۸)
منبع : ویکیپدیا