از من رمقي به سعي ساقي ماندست
وز صحبت خلق بيوفائي ماندست
از باده دوشين قدحي بيش نماند
از عمر ندانم كه چه باقي ماندست
در گوش دلم گفت فلک پنهاني
حکمي که قضا بود ز من ميداني
در گردش خويش اگر مرا دست بدي
خود را برهاندمي ز سرگرداني
---
افسوس که نامه جوانی طی شد،
و آن تازه بهار زندگانی دی شد،
حالی که ورا نام جوانی گفتند،
معلوم نشد که او کی آمد کی شد!
---
جامی است که عقل آفرين میزندش،
صد بوسه ز مهر بر جبين میزندش،
اين کوزهگر دهر چنين جام لطيف
میسازد و باز بر زمين میزندش!
---
چون مرده شوم، خاک مرا گم سازيد،
احوال مرا عبرت مردم سازيد؛
خاک تن من به باده آغشته کنيد،
وز کالبدم خشت سر خم سازيد
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
***
گر من ز می مغانه مستم هستم
گر عاشق و رند و می پرستم هستم
هر طایفه ای ز من گمانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم
***
دنيا ديدی و هر چه ديدی هيچ است
و آن نيز که گفتی و شنيدی هيچ است
سـرتاسـر آفـاق دویـدی هیـچ است
و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است
خیام
شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی!
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا: شیخا! هر آنچه گویی هستم
آیا تو چنانکه مینمایی،هستی؟
***
یک همدم پخته جز می خام نماند؛
دست طرب از ساغر می باز مگیر
امروز که در دست بجز جام نماند!
***
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان،
برداشتمی من این فلک را ز میان؛
از نو فلک دگر چنان ساختمی،
کازاده به کام دل رسیدی آسان.
خیام