تبليغاتX
تاریکخانه

از من رمقي به سعي ساقي ماندست

وز صحبت خلق بيوفائي ماندست

از باده دوشين قدحي بيش نماند

از عمر ندانم كه چه باقي ماندست

خیام

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 23:17  توسط دانش  | 

در گوش دلم گفت فلک پنهاني

حکمي که قضا بود ز من ميداني

در گردش خويش اگر مرا دست بدي

خود را برهاندمي ز سرگرداني

---

افسوس که نامه جوانی طی شد،

و آن تازه بهار زندگانی دی شد،

حالی که ورا نام جوانی گفتند،

معلوم نشد که او کی آمد کی شد!

---

جامی است که عقل آفرين می‌زندش،

صد بوسه ز مهر بر جبين می‌زندش،

اين کوزه‌گر دهر چنين جام لطيف

می‌سازد و باز بر زمين می‌زندش!

---

چون مرده شوم، خاک مرا گم سازيد،

احوال مرا عبرت مردم سازيد؛

خاک تن من به باده آغشته کنيد،

وز کالبدم خشت سر خم سازيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 21:59  توسط دانش  | 

یاران موافق همه از دست شدند

در پای اجل یکان یکان پست شدند

خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر

دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند

***

گر من ز می مغانه مستم هستم

گر عاشق و رند و می پرستم هستم

هر طایفه ای ز من گمانی دارد

من زان خودم چنان که هستم هستم

***

دنيا  ديدی  و هر چه  ديدی هيچ  است

و آن نيز که گفتی و شنيدی  هيچ  است

سـرتاسـر  آفـاق   دویـدی  هیـچ   است

و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است

 

 

خیام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 10:22  توسط دانش  | 

شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی!

هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفتا: شیخا! هر آنچه گویی هستم

آیا تو چنانکه مینمایی،هستی؟

 

***

 اکنون که ز خوشدلی به جز نام نماند،

یک همدم پخته جز می خام نماند؛

دست طرب از ساغر می باز مگیر

امروز که در دست بجز جام نماند!

 

***

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان،

برداشتمی من این فلک را ز میان؛

از نو فلک دگر چنان ساختمی،

کازاده به کام دل رسیدی آسان.

 

خیام

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 19:38  توسط دانش  |