آه... فروغ، فروغ،...
زمان چگونه بی تو عشق را باز نویسی کند،
آه... فروغ چقدر جای تو خالی است
فروغ...
امشب مجموعه اشعارت را میخواندم، ویران کردی و از نو بنا کردی
زمین دیگر فروغ ندارد، خورشید تمام شد
ماه سکوت را بیاد نمی آورد،
دستت را دراز کن، دور نیستم
بيش از اينها، آه، آري
بيش از اينها ميتوان خاموش ماند
ميتوان ساعات طولاني
با نگاهي چون نگاه مردگان، ثابت
خيره شد در دود يک سيگار
خيره شد در شکل يک فنجان
در گلي بيرنگ، بر قالي
در خطي موهوم، بر ديوار
ميتوان با پنجههاي خشک
پرده را يکسو کشيد و ديد
در ميان کوچه باران تند ميبارد
کودکي با بادبادکهاي رنگيناش
ايستاده زير يک طاقي
گاري فرسودهاي ميدان خالي را
با شتابي پر هياهو ترک ميگويد
ميتوان بر جاي باقي ماند
درکنار پرده، اما کور، اما کر
ميتوان فرياد زد
با صدايي سخت کاذب، سخت بيگانه
“دوست ميدارم”
ميتوان در بازوان چيرهي يک مرد
مادهاي زيبا و سالم بود
با تني چون سفرهي چرمين
با دو پستان درشت سخت
ميتوان در بستر يک مست، يک ديوانه، يک ولگرد
عصمت يک عشق را آلود
ميتوان با زيرکي تحقير کرد
هر معماي شگفتي را
ميتوان تنها به جل جدولي پرداخت
ميتوان تنها به کشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت
پاسخي بيهوده، آري پنج يا شش حرف
ميتوان يک عمر زانو زد
با سري افکنده، در پاي ضريحي سرد
ميتوان در گور مجهولي خدا را ديد
ميتوان با سکهاي ناچيز ايمان يافت
ميتوان در حجرههاي مسجدي پوسيد
چون زيارتنامهخواني پير
ميتوان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب
حاصلي پيوسته يکسان داشت
ميتوان چشم ترا در پيلهي قهرش
دکمهي بيرنگ کفش کهنهاي پنداشت
ميتوان چون آب در گودال خود خشکيد
ميتوان زيبايي يک لحظه را با شرم
مثل يک عکس سياه مضحک فوري
در ته صندوق مخفي کرد
ميتوان در قاب خالي ماندهي يک روز
نقش يک محکوم، يا مغلوب، يا مصلوب را آويخت
ميتوان با صورتکها رخنهي ديوار را پوشاند
ميتوان با نقشهايي پوچتر آميخت
ميتوان همچون عروسکهاي کوکي بود
با دو چشم شيشهاي دنياي خود را ديد
ميتوان در جعبهاي ماهوت
با تني انباشته از کاه
سالها در لابلاي تور و پولک خفت
ميتوان با هر فشار هرزهي دستي
بيسبب فرياد کرد و گفت:
“آه، من بسيار خوشبختم!“
فروغ فرخزاد
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دورویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
من پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین پس به عاشقانه با او وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر به دامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی به سوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها ...
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
«فروغ فرخزاد»
فروغ فرخزاد در سال 1313 در تهران چشم به جهان گشود پس از گذراندن دوره های آموزشی دبستانی و دبیرستانی برای آموزش نقاشی به هنرستان نقاشی رفت در 16 سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت و در آنجا اقامت کرد
اما پس از یکی دو سال از هم جدا شدند
در سال 1337 در سن 22 سالگی به کارهای سینمایی روی آورد و در شرکت گلستان فیلم به کار پرداخت
در سال 1338 برای بررسی و مطالعه ساخت فیلم به انگلستان رفت در طی فعالیت سینمایی خود چندین فیلم ساخت و در یک فیلم و نمایش بازی کرد در این زمینه فیلم خانه سیاه است که در باره جذامیان جذامخانه ای اطراف تبریز می پرداخت برنده بهترین فیلم مستند در سال 1342 شد در سال 1345 برای شرکت در دومین فستیوال پژارو به ایتالیا سفر کرد
فروغ سر انجام در سال 1345 در سن 33 سالگی در اوج شکفتگی استعداد شاعرانه اش به هنگام رانندگی بر اثر یک تصادف جان سپرد وی را در گورستان ظهیرالدوله تهران به خک سپردند
از او پسری به نام کامیار شاپور به یادگار مانده است.