وای بر مایی که سال نو را با قتل آرزوهای ماهی قرمز کوچولو در تنگ خودخواهیمان جشن میگیریم.

در گوش دلم گفت فلک پنهاني
حکمي که قضا بود ز من ميداني
در گردش خويش اگر مرا دست بدي
خود را برهاندمي ز سرگرداني
---
افسوس که نامه جوانی طی شد،
و آن تازه بهار زندگانی دی شد،
حالی که ورا نام جوانی گفتند،
معلوم نشد که او کی آمد کی شد!
---
جامی است که عقل آفرين میزندش،
صد بوسه ز مهر بر جبين میزندش،
اين کوزهگر دهر چنين جام لطيف
میسازد و باز بر زمين میزندش!
---
چون مرده شوم، خاک مرا گم سازيد،
احوال مرا عبرت مردم سازيد؛
خاک تن من به باده آغشته کنيد،
وز کالبدم خشت سر خم سازيد
دیروز بود یا فردا؟! با تو صحبت کردم درست مثل آن وقتها که نبودی، یادت هست؟! روبرویم می نشستی، درست مثل آن وقتها که نبودی، سکوت میکردی، ساعتها و ساعتها بل روزها و هفته ها، هیچ صدایی جرئت ساییدن سکوت را نداشت، تو پیر شدی و قطره اشک من بلور شد و بر سنگینی تو فرود آمد، درست همانجا که آن وقتها نبودی، آفتاب در پس دیوار شکسته زندان لحظات در حال احتضار من غروب کرد و سکوت بخار شد و زمان از عطر سنگین غرور لبریز و فریاد بالهای بر افراشته تو در هوای خشک ظهر بی آفتاب رمق باخت و تو پرواز کردی از همانجا که آن وقت ها نبودی و من آرزو کردم، درست در لحظه غروب آخرین خورشید آرزو درست همانجا که آن وقت ها ...
سرانجام بشر را این زمان اندیشناکم سخت
بیش از پیش.
که می لرزم به خود از وحشت این یاد.
نه می بیند
نه می خواند
نه می اندیشد
این ناسازگار ای داد!
نه آگاهش توانی کرد با زاری
نه بیدارش توانم کرد با فریاد!
نمی داند
بر این جمعیت انبوه و این پیکار روزافزون
که ره گم می کند در خون
ازین پس ماتم نان می کند بیداد!
نمی داند
زمینی را که با خون آبیاری می کند
گندم نخواهد داد!
فریدون مشیری