تبليغاتX
تاریکخانه

و ندانستم خون است در رگانم، راه میگشاید سوی بیراهه مغز، یا رگانم در اشتباهی خونبار،محمل این سرگردانند یا که مغز است جادوگر. و شمشیر تو دیر آخته شد به کشتن تو در من که نیافتند تو را جز در من و دریغ نکردند لحظه ای را در کشتن من در من به قصد تو، دیر آمدی، هان...دیر آمدی! این بود نظام تو در نظم من؟! حقا،خوب گفت آن بزرگ:"اینک قصابانند با کنده و ساطور...".اما تو دیر آمدی که کشته بودند، همان قصابان که تو آفریدی و تو فرمان دادی، فرمان دیگرت دیر رسید و کشتند مرا...

نبود مگر کاوه تو میکوفت بر آهنِ گرمِ جان گرفته؛ و نبود مگر ضحاکت؛ و نبود مگر رستم تو و شغادت و تیغ های تو در چاهت و نبودم مگر من جز تو؟؟

آن یکی جز تصاویر موهوم فرشتگانت با بالهای هزار رنگشان بر کوزه هایت -که هیچ تشنه سیراب نکردند به تقصیر تو- نقش نکرد و آن دیگری جز به شیطان سخن نگفت؛ این فرشته بود و آن شیطان، تو دانسته بودی پیشتر از من، تو در من بودی، تو دانستی، من دانستم بی سر سوزنی فاصله، پس فاصله به چه آفریدی؟!

زرقا دروغ بود، دروغ تو به قیس یا قیس به خود؟ که هیچشان در مرگ همبستر نمیشوند، جامه یگانگی در دویت نمیپوشند، پس چرا آفرید زرقا را قیس؟یا تو آفریدی؟ که قیس کامل بود چه در بزم و چه در رزم، کار تمام کرد به کمال.

بادهای دروغینت میان توفان راستین در می کوبند بر کلبه های سوخته، هان! ای کلبه های تاریک نگشایید در که دروغ است در جامه راستین با هزار هزار هزار دار به ریسمانهایی فربه تر از گردن مامورانشان، به قتل آمده اند، نه قتل من، که قتل شما در من. فرستادگان در راه اند، هیچ راهزن را یارای سدشان نیست، نگشایید، نگشایید، آفتاب در راه است...

افسوس، افسوس که گشودند نادانسته در بر تو، یا به قصد تو و هیچ، هیچ ، هیچ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:30  توسط دانش  | 

کسی از کسانی که وبلاگ رو میبینه یا اتفاقی گذرش اینجا افتاده تونسته برا یک لحظه فقط و فقط یک لحظه به هیچ چیز فکر نکنه؟؟

اگه تونستین، برام توصیفش کنین شده در یک کلمه

 

به امید...

به زودی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 20:55  توسط دانش  | 

چند جمله از  «آن مادیان سرخ یال» آخرین اثر «محمود دولت آبادی»

 

آی ی... قیدار  میدانم و میفهمم؛ اگر انسان نتواند دوست بدارد. میمیرد، به تو غبطه میبرم قیدار؛ به توان مهرورزی تو؛ و غمگینم که از این پس نتوانم دوست بدارم! تو قطعا میتوانی با چشم باطن خود ببینی که امواج نفرت و خشم چگونه سر میکوبند بر قلب قیس تا دیوارهای عشق و مهرورزیدن را ویران کنند. تو قطعا می بینی و میدانی که قیس دو پاره میشود امشب، پاره ای از قیس در پس پشت او دفن میشود که آن حسن بود و دل بود و عشق بود و کامروایی بود، نه بس برای خود که برای همگان؛ نیمه دیگر که از امشب آغاز شده همه بوی نفرت و مرگ است؛ همه بوی چرک و عفونت، چندان که این دو نیمه یکدیگر را نخواهند شناخت به زودی، چنان که دشمنان هم خواهند بود و تیغ بر روی یکدیگر خواهند کشید. بزودی قیدار... قیدار...

صفحه 25

 

عرب را عهد و پیمان به کار نیست، هم وفای به عهد!

صفحه 162

 

به امید...

به زودی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 21:47  توسط دانش  | 

دو هفته اخیر روزهای پرکاری در زمینه  ادبیات و سینما و تلویزیون بودند

 

فیلم سینمایی "همیشه پای یک زن در میان است" ساخته "کمال تبریزی" علی رغم کاستی هایش، در کل به عنوان فیلمی تماشاگر پسند ارزش نشستن روی صندلی سینما را داشت، این فیلم اقتباسی است از کتاب "غیر قابل چاپ" اثر "مهدی شجاعی" که مطالعه این کتاب-که بصورت مجموعه داستان است و فیلم از ۵ داستان آن اقتباس شده است- را به علاقمندان داستان کوتاه توصیه میکنم.

 

مدتها پیش شبکه دو سیما نوید مستند جلال آل احمد را داده بود که دیروز ساعت 3 ظهر از همین شبکه پخش شد. این مستند ساخته "پریسا عشقی" تنها به بیان دیدگاههایی سطحی از زندگی و مرگ آل احمد پرداخته است، مصاحبه با افرادی که به وضوح با موضوع آشنایی نداشتند از قبیل پسر سرایدار آخرین منزل آل احمد.

از نکات جالب این مستند شروع فیلم با موضوع مرگ آل احمد بود که عده ای آن را قتل میدانستند و عده ای مرگ مشکوک، این در حالی بود که کمتر اشاره ای به زندگی آل احمد و آثار او شد.

از  میهمانان این مستند میتوان به، دکتر علی اصغر خبرزاده،دکتر رضا سید حسینی، دکتر محمد صنعتی و غلامرضا امامی اشاره کرد.

در کل این مستند تنها از نیما،چوبک،جمالزاده،بهرنگی ،مسکوب و گلستان نام برده شد و از نویسندگان خارجی دو بار نام سارتر را شنیدم.

جا داشت این مستند در 3 یا چهار قسمت تهیه بشه و به روابط و گفتگوها و نامه نگاری های بین نویسندگان آن دوره بیشتر بها داده میشد.

تلاش سازندگان اثر برای مصاحبه با سیمین دانشور نافرجام ماند، البته بیشتر به دلیل بیماری این نویسنده توانمند بود.

 

متاسفانه در این اثر هم مثل بیشتر آثار ایرانی ارزشی برای سازنده موسیقی قائل نبودند و با نهایت بیشرمی از موسیقی متن فیلم "آبی"  اثر "زبیگنیو پرایزنر" به کارگردانی "کیشلوفسکی" استفاده شده بود و در تیتراژ پایانی هیچ نامی ازش ندیدم

 

در طول هفته گذشته دو فیلم بیش از سه ساعته رو برای بار دوم دیدم که هر دو رو به دوستان توصیه میکنم،

اولی Cinema Paradiso ساخته"تورناتوره" به زبان ایتالیایی، فیلمی بینظیر برند جوایز فراوان اسکار و کن و... با داستانی درام و تکان دهنده.

دومی Schindler’s List ساخته "اسپیلبرگ" برنده 7 جایزه اسکار، به عقیده من بهترین فیلمیست که تا به حال دیدم، حتی با اینکه بار دوم بود این فیلم رو میدیدم(لحظاتی پیش تمام شد) ذره ای از تاثیر گذاریش روی من کاسته نشده بود و همان واکنشی که بار اول به دیدنش نشان دادم رو داشته.

 

به امید...

به زودی...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 4:41  توسط دانش  | 

پیش از هر چیز میخواهم اشاره کنم  این "اعتراف من" با آن "اعتراف من" ساخته "آلفرد هیچکاک" زمین تا آسمان تفاوت دارد، البته آن فیلم هم به نوعی واقع گرایانه است ولی بر اساس مدارک بنده فیلمی است تخیلی در عین حال رئالیستی!!!

از حدود دو ماه و یکی دو هفته پیش خواب چندان راحتی نداشتم، فکرم سخت مشغول بود که تاوان کدام گناه را پس میدهم، چند وقت پیش علت را یافتم ولی هر چه بر عبادت افزودم(بهتر از من میدانید عبادت مومن خواب است،ببخشید،خواب مومن عبادت است) فایده ای نکرد، پری روز در پی اتفاقات وبلاگ به این نتیجه رسیدم که تا کنون تنها برای جبران حق الله تلاش کرده ام و از حق الناس غافل بوده ام، گفتم در اینجا اعترافی بکنم بلکه حق الناس هم ادا شود و رها شوم.

اما ماجرا چه بوده؛ حدود همان تاریخ ای که اشاره کردم، روزی در خیابان اصلی در حال عبور بودم که ناگهان خانمی سانتیمانتال سوار بر خودروی زرد رنگش با آن سگ قوی هیکلش- که به عقیده بنده سگ نبود یابو بود، هیبت قلاده اش برای زمین گیر کردن نیم دو جین بشر کافی بود- از خیابان فرعی با سرعت وارد خیابان اصلی شد و بنده به اجبار و عادت پا روی ترمز گذاشتم و دست روی بوق و زیر لب گفتم:(روم به دیوار)گفتم بیشعور. به قول آن صوفی آنقدر که در لحن معصیت بود در  لفظ نبود. از آنروز دچار عذاب وجدان شده ام.

گفتم قضیه را برای شما نقل کنم بلکه از بار گناهانم کاسته شود.

 

*ممکن است عده ای ایراد بگیرند در آن تاریخ بنده در ارومیه بوده ام و امتحان داشته ام و ماشین نداشته ام و ... .ایراد وارد است

**ممکن است همان عده یا  عده ای دیگر  ایراد بگیرند که خودروی شخصی زرد رنگ وجود ندارد، ایراد وارد است.

همان 6 مهر

 به امید...

به زودی...

بنده وابسته به هیچ گروه دسته و فرقه ای نیستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 20:45  توسط دانش  | 

شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی!

هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفتا: شیخا! هر آنچه گویی هستم

آیا تو چنانکه مینمایی،هستی؟

 

***

 اکنون که ز خوشدلی به جز نام نماند،

یک همدم پخته جز می خام نماند؛

دست طرب از ساغر می باز مگیر

امروز که در دست بجز جام نماند!

 

***

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان،

برداشتمی من این فلک را ز میان؛

از نو فلک دگر چنان ساختمی،

کازاده به کام دل رسیدی آسان.

 

خیام

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 19:38  توسط دانش  | 

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی
تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو
کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی
منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد
چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی
بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان
نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
حق به دست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی
این لب و جام پی گردش می ساخته اند
ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی
در فروبند که چون سایه در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 22:42  توسط دانش  |