تبليغاتX
تاریکخانه
در بادروبه ها
خاکستر بهار
سیل در سرای سینه و در استخوان باغ
بر شاخه های پرت تک افتاده استوار
رنگ سیاه زنده ترین رنگ ها کلاغ

سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 17:23  توسط دانش  | 

در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه ی هولناک میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد ،تا ممکن است باید افکارم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمصم گرفتم که بنویسم ،فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی بکنم. سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل اینست که هر چه مینویسم با اشتهای هر چه تمامتر ببلعد...

 

 در اينجور مواقع هر کس به یک عادت قوی زندگی خود ، به یک وسواس خود پناهنده می شود: عرق خور میرود مست می کند ، نویسنده می نویسد، حجار سنگ تراشی می کند و هرکدام دق دل و عقدهء خودشانرا بوسیلهء فرار در محرک قوی زندگی خود خالی میکند و در اینمواقع است که یکنفر هنرمند حقیقی می تواند از خودش شاهکاری بوجود بیاورد- ولی من ، من که بی ذوق و بیچاره بودم، یک نقاش روی جلد قلمدان چه می توانستم بکنم

هدایت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 8:34  توسط دانش  | 

خشکید و کویر لوت شد دریامان
امروز بد و از آن بتر فردامان
زین تیره دل دیو سفت مشتی شمر
چون آخرت یزید شد دنیامان

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 16:42  توسط دانش  | 

میگویند از پل نامردان رد نشو بگذار آب ترا ببرد. زیر سایه ی روباه نخواب بگذار شیر ترا بدرد. هر چند او که ما را درید شیر نبود عروسک خیمه شب بازی بود...

سوترا اثر سیمین دانشور

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:12  توسط دانش  | 

تا سواد قریه راهی بود
چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده بومی
شب درون آستین هامان
می گذشتیم از میان آبکندی خشک
 از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار
 کوله بار از انعکاس شهرهای دور
 منطق زبر زمین در زیر پا جاری
زیر دندانهای ما طعم فراغت جابجا می شد
پای پوش ما که ازجنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین میکند
چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد
هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر
هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند
جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی می داد
ما گروه عاشقان بودیم و راه ما
از کنار قریه های آشنا با فقر
تا صفای بیکران می رفت
بر فراز آبگیری خودبخود سرها همه خم شد
روی صورت های ما تبخیر می شد شب
و صدای دوست می آمد به گوش دوست

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 16:9  توسط دانش  | 

چراغی به دستم، چراغی در برابرم:
من به جنگ سیاهی می روم.

گهواره های خستگی
از کشکش رفت و آمدها
باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان های خکستر شده را
روشن می کند.

فریادهای عاصی آذرخش -
هنگامی که تگرگ
در بطن بی قرار ابر
نطفه می بندد.
و درد خاموش وار تک -
هنگامی که غوره خرد
در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی
نومیدوار طلب می کرده ام.

تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از اینه ها و ابریشم ها آمده ای.

در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]

شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
اینه ئی برابر اینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.

احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 15:27  توسط دانش  | 

هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نمي‌سوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحه‌ي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بان‌هاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هايي كه دور ملخ مرده‌اي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسب‌كارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه‌شان باز نمي‌شود و جان به عزرائيل مي‌دهند و رنگ پولشان را كسي نمي‌بيند. ولي من بخت برگشته‌ي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمه‌ي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هايمان مايه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بي‌انصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقره‌اي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخه‌مان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورت‌هايي اخمو و عبوس و سبيل‌هاي چخماقي از بناگوش دررفته‌اي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينه‌ي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكره‌ي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكه‌اي خورده و لب و لوچه‌اي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچه‌هاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:19  توسط دانش  | 

من دیگر از هیچ چیزی نمیتوانم کیف بکنم همه اینها برای شاعرها و بچه ها و کسانی که تا آخر عمرشان بچه میمانند خوب است

صادق هدایت

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 13:48  توسط دانش  |