تبليغاتX
تاریکخانه
سال بد
سال باد
سال اشك
سال شك.
سال روزهاي دراز و استقامت هاي كم
سالي كه غرور گدائي كرد.
سال پست
سال درد
سال عزا
سال اشك پوري
سال خون مرتضا
سال كبيسه . . .


زندگي دام نيست
عشق دام نيست
حتي مرگ دام نيست
چرا كه ياران گمشده آزادند
آزاد و پاك . . .

من عشقم را در سال بد يافتم
كه مي گويد «مأيوس نباش»؟ ـ
من اميدم را در يأس يافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم
گُر گرفتم.

زندگي با من كينه داشت
من به زندگي لبخند زدم،
خاك با من دشمن بود
من بر خاك خفتم،
چرا كه زندگي، سياهي نيست
چرا كه خاك، خوب است.

من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
و دنيا مرا نفرين كرد
و سال بد در رسيد:
سال اشك پوري، سال خون مرتضا
سال تاريكي.

و من ستاره ام را يافتم من خوبي را يافتم
به خوبي رسيدم
و شكوفه كردم.

تو خوبي
و اين همة اعتراف هاست.
من راست گفته ام و گريسته ام
و اين بار راست مي گويم تا بخندم
زيرا آخرين اشك من نخستين لبخندم بود.

تو خوبي
و من بدي نبودم.
تو را شناختم تو را يافتم تو را دريافتم و همة حرف هايم شعر شد سبك شد.
عقده هايم شعر شد همة سنگيني ها شعر شد
بدي شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمني شعر شد
همه شعرها خوبي شد

آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند
به تو گفتم: «گنجشك كوچك من باش
تا در بهار تو من درختي پر شكوفه شوم.»
و برف آب شد شكوفه رقصيد آفتاب درآمد.
من به خوبي ها نگاه كردم و عوض شدم
من به خوبي ها نگاه كردم
چرا كه توخوبي و اين همه اقرارهاست، بزرگترين اقرارهاست. ـ
من به اقرارهايم نگاه كردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدي و من برخاستم.

دلم مي خواهد خوب باشم
دلم مي خواهد تو باشم براي همين راست مي گويم
نگاه كن:
با من بمان!
 
احمد شاملو
 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 21:48  توسط دانش  | 

هر وقت حسن آقا را مي بينيم مي گوييم: خب چه طور شد؟ موفق شدي؟

مي گويد: نه نشد باز غار غار كرد

مي گوييم: آخر مرد حسابي مگر مجبوري؟

مي گويد: من فقط يك طوطي مي خواهم كه باش حرف بزنم درد دل كنم اما اين طوطي هاي حسين آقا ‚ آدم چه بگويد؟ دريغ از يك كلمه دريغ از يك حسن آقاي خشك و خالي همين طور كه من و شما مي گوييم اينها فقط بلدند غار غار كنند: غار غار

آن وقت باز مي رود سراغ حسين آقا يك طوطي تازه مي خرد چند هفته اي يا حتي يكي دو ماهي سالي پيداش نمي شود كه نمي شود بعد يكدفعه مي آيد چشم هاش سرخ سرخ كاسه خون و ريشش نتراشيده چمباتمه مي نشيند كلاهش را بر مي دارد مي گذارد روي كاسه زانويش و با مشت مي كوبد روي زمين كه باز هم نشد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12:47  توسط دانش  | 

تنها و روی ساحل
 مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
 دریا همه صدا
 شب ‚ گیج درتلاطم امواج
 باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
 انگار
 هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
 و مرد می رود به ره خویش
 و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
 از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
 دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
 رو میکند به ساحل و .....

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:2  توسط دانش  | 

سلامت را نمى خواهند پاسخ گفت ،

سرها در گريبانست.

كسى سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را .

نگه جز  پيش پا را ديد ، نتواند ،

كه ره تاريك و لغزان است .

وگر دست محبت سوى كس يازى ،

به اكراه آورد دست از بغل بيرون ،

كه سرما سخت سوزان است.

 

نفس ، كز گرمگاه سينه  می آيد برون ، ابرى شود تاريك

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت .

نفس كاينست ، پس ديگر چه دارى چشم

زچشم دوستان دور يا نزديك ؟

 

مسيحاى جوانمرد من ! اى ترساى پير پيرهن چركين؟

... هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آى

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوى ، در بگشاى !

منم من ، ميهمان هر شبت ، لولى وش مغموم .

منم من سنگ تيپا خورده ى رنجور .

منم ، دشنام پست  آفرينش ،  نغمه ى ناجور. 

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم .

بيا بگشاى در ، بگشاى ،  دلتنگم .

 

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت  پشت در چون موج می لرزد.

 

تگرگى نيست ، مرگى نيست

صدايى گر شنيدى ، صحبت سرما و دندان ست .

 

من امشب آمدستم وام بگزارم .

حسابت را كنار جام بگذارم .

چه مى گويى كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فريبت مى دهد ، بر آسمان اين سرخى  بعداز سحرگه نيست .

حريفا ! گوش سرما برده است ، اين يادگار سيلى سرد

                                                                    زمستان ست .

و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نُه توى  مرگ اندود ، پنهان ست.

 

حريفا ! رو چراغ  باده  را  بفروز ، شب با روز يكسان  است.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ،

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين ،

درختان اسكلتهاى بلورآجين ،

غبارآلوده مهر و ماه ،

زمستان ست

مهدی اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 19:10  توسط دانش  | 

جواب نداد. سرش را پایین انداخت، از پله­ها سرازیر شد و از در بیرون آمد. رنگ و رویش مثل سایه سیاه شده بود. پیشانی­اش شیار برداشته و چشمهایش از خون سرخ شده بود. زانوهایش سست شده، شانه­هایش توی سینه­اش فرو رفته دندانهایش قفل شده بودند؛ و پشتش تیر می­کشید. سخت از پا در آمده بود گفتی رگهایش را بریده بودند. خودش را از آفتاب بیرون کشید و به کنار دیوار رفت و در سایه ایستاد. چیزی مثل زهر مار تا مغز استخوانش می­دوید. خودش را نگاه کرد. تا به حال آدمی به این درهم ریختگی ندیده بود، دو شقه شده بود و دیگر آدم پیش از امروز نبود.  حس می­کرد روحش ترک برداشته­است. می­دید که مردم نگاهش می­کنند و حس می­کرد دیوارها دارند او را می­خورند.کوچه و خیابان برایش تنگ و فشرده بود آسمان دم کرده و پایین تر آمده بود. همه چیز نفرت انگیز بود. چه، او در چنان لحظه­هایی قدم میزد که هر چیز بدترین چهره­اش را به آدم نشان می­دهد. لحظه­هایی راکد و تیره ...

بخشی از داستان بیابانی اثر محمود دولت­آبادی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 0:7  توسط دانش  | 

من همه دوست و آشناهام رو تو یک خواب آشفته شناختم. مثل اینکه آدم ساعتهای دراز از بیابون خشک و بی آب و علف می­گذره به امید اینکه یکنفر دنبالشه. اما همین که برمی­گرده دست اون رو بگیره می­بینه که کسی نبوده._بعد می­لغزه توی چاله­ای که تا اون وقت ندیده بود می­افته_ زندگی دالان دراز یخ زده­ای است، ...

بخشی از داستان فردا اثر صادق هدایت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 23:52  توسط دانش  | 

برچید مهر دامن زربفت و خون گریست
 چشم افق به ماتم روز سیاه بخت
 وز هول خون چو کودک ترسیده مرغ شب
نالید بر درخت
شب سایه برفشاند و کلاغان خسته بال
 از راههای دور رسیدند تشنه کام
رنگ شفق پرید و سیاهی فرو خزید
از گوشه های بام
 من در شکنجه تب و جانم به پیچ و تاب
در دیده پر آبم عکس جمال اوست
بر می جهد ز چشمه جوشان مغز من
هر دم خیال دوست
 چون ماهتاب بر سر ویران های دل
 مستانه پای کوبد در جامه سپید
 پیچد صدای خنده او در دل خراب
لرزد تنم چو بید
این مطرب از کجاست ؟ که از نغمه های او
بر خانه خراب دلم سیل درد ریخت
 این زخمه دست کیست که بر تار می زند ؟
 تار دلم گسیخت
چون وای مرگ جگر سوز و دل خراش
 چون ناله وداع غم انگیز
و جانگزاست
اندوهنک و شوم چو فریاد مرغ حق
این نغمه عزاست
ایننغمه عزاست که منعشق مرده را
 امشب به گور می برم و خک می کنم
وز اشک غم که می چکد از چشم آرزو
 رخ پک می کنم

هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 14:19  توسط دانش  | 

مردی که نفسش را کشت داستانی است از مجموعه سه قطره خون

برای دانلود نسخه pdf داستان اینجا را کلیک کنید (منبع: سایت سخن)

مجموعه سه قطره خون:

سه قطره خون

گرداب

داش آكل

آينه شكسته

طلب آمرزش

لاله

صورتكها

چنگال

مردي كه نفسش را كشت

محلل

گجسته دژ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:1  توسط دانش  | 

او در 29 اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. هوشنگ ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. و بعد هم که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد در شعری سرود: "دیریست، گالیا! / هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست. / هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان. / هنگامه رهایی لبها و دستهاست / عصیان زندگی است." شعر کاروان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 12:53  توسط دانش  | 

- سلام حضرت استاد تشريف دارند؟ بفرماييد فلاني است.

- ....

- صداي استاد از داخل اتاق بلند شد و از حياط گذشت كه با صداي كشيده ميگفت: « آقاي ... بفرماييد تو .. كلبه .. در...ويشي ... كه صاحب و دربون ... نداره. »

- به به! سلام آقاي من! گل آوردي؛ بيا جانم! گل آوردي؛ لطف كردي؛ بيا جانم! بيا بنشين پهلوي من و از آن بهاريه هاي عالي كه همراه داري براي ما بخوان، بخوان تا روحمان تازه شود. ما كه فقط به عشق شما جوانها زنده ايم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 12:39  توسط دانش  | 

غم دنيا نخواهد يافت پايان

خوشا در بر رخ شادي‌گشايان

 

خوشا دل‌هاي خوش، جان‌هاي خرسند

خوشا نيروي هستي‌زاي لبخند

 

خوشا لبخند شادي‌آفرينان

كه شادي رويد از لبخند اينان

 

نمي‌داني- دريغا- چيست شادي

كه مي‌گويي: به گيتي نيست شادي

 

نه شادي از هوا بارد چو باران

كه جامي پر كني  از جويباران

 

نه شادي را به دكان مي‌فروشند

كه سيل مشتري بر آن بجوشند

 

چه خوش فرمود آن پير خردمند

وزين خوشتر نباشد در جهان پند

 

اگر خونين دلي از جور ايام

« لب خندان بياور چون لب جام»

 

به پيش اهل دل گنجي‌ست شادي

كه دستاورد بي‌رنجي ست شادي

 

به آن كس مي‌دهد اين گنج گوهر

كه پيش آرد دلي لبخندپرور

 

به آن كس مي‌رسد زين گنج بسيار

كه باشد شادماني را سزاوار

 

نه از اين جفت و از آن طاق يابي

كه شادي را به استحقاق يابي

 

جهان در بر رخ  انسان نبندد

به روي هر كه خندان است خندد

 

چو گل هرجا كه لبخند آفريني

به هر سو رو كني لبخند بيني

 

چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه مي‌ربايند

 

گذشت لحظه را آسان نگيري

چو پايان يافت پايان مي‌پذيري

 

مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم

به هر حالت تبسم كن، تبسم!

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 12:34  توسط دانش  | 

تنها ، و روي ساحل،

مردي به راه مي گذرد.

نزديك پاي او

دريا، همه صدا.

شب، گيج در تلاطم امواج.

باد هراس پيكر

رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد

نقش خاطر را پر رنگ مي كند.

انگار

هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟

و مرد مي رود به ره خويش.

و باد سرگران

هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟

و مرد مي رود.

و باد همچنان...

 

امواج ، بي امان،

از راه ميرسند

لبريز از غرور تهاجم.

موجي پر از نهيب

ره مي كشد به ساحل و مي بلعد

يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

 

دريا، همه صدا.

شب، گيج در تلاطم امواج.

باد هراس پيكر

رو مي كند به ساحل و ...

 

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 15:42  توسط دانش  | 

دیروز بود که اطاقم را جدا کردند.ایا همانطور که ناظم وعده داده بود من حالا به کلی معالجه شدم...

دانلود نسخه pdf داستان

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 15:33  توسط دانش  | 

هان اي شب خارايي

سنگ صبورم شو

و در گرد آتش پژمرده ام بهل

 اي هاله نيلي فام

 تا بگويمت

 آنچه را كه ديگر نمي توانمش نهفت

بختم كوتاه ماند

و دستم از آن كوتاهتر

 و تلاشها همه آواره شدند

منم و بالاپوش سرما

 بر گرده ام

 و گرسنگي يادگار ماندگار

 در روحم

و هزاران ياد ديگر

 كه رستاخيز وحشت انگيزشان

 در پهنه جان من است

كجاييد اي واژه هاي گرمي بخ ش

كه انگشتان يخ زده نمي يابدتان

 نه گل نيم باز تبسمي

و نه سوسوي مهربااني فانوس چشمي

چهره ها در تاريكي است

گر محبتي وام كنم 

 به تخم مرغي خواهمش فروخت

دانلود کل کتاب بصورت pdf

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:2  توسط دانش  | 

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟

از كجا وز كه خبر آوردي ؟

 خوش خبر باشي ، اما ،‌اما

گرد بام و در من

 بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست

مرا

 نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس

 برو آنجا كه تو را منتظرند

 قاصدك

در دل من همه كورند و كرند

 دست بردار ازين در وطن خويش غريب

 قاصد تجربه هاي همه تلخ

 با دلم مي گويد

 كه دروغي تو ، دروغ

 كه

فريبي تو. ، فريب

 قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي

 راستي آيا رفتي با باد ؟

با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟

مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟

 در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟

 قاصدك

ابرهاي همه عالم شب و روز

 در دلم مي گريند

 

مهدی اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 19:1  توسط دانش  | 

يه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعه‌ي آخر انگار به دلم برات شده بود كه كارها خراب مي‌شود اما بازم نصفه‌هاي شب با يه ماشين قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونه‌ي سيد اسدالله بودم. در كه زدم عزيز خانوم اومد، منو كه ديد، جا خورد و قيافه گرفت. از جلو در كه كنار مي‌رفت هاج و واج نگاه كرد و گفت: «خانوم بزرگ مگه نرفته بودي؟»

ادامه داستان در سایت شوراي گسترش زبان فارسي

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:8  توسط دانش  | 

با من به مرگ سرداری که از پشت خنجر خورده است گریه کن

 

او با شمشیر خویش میگوید :

برای چه بر خاک ریختی

خون کسانی که از یاران من سیاهکارتر نبودند؟

و شمشیر با او میگوید:

برای چه یارانی برگزیدی

که از بیش دشمنان تو با زشتی سوگند خورده بودند ؟

 

کجائید کجائید همسوگندان من ؟

شمشیر تیز من در راه شما بود

ما به راستی سوگند خورده بودیم

 

جوابی نیست

آنان اکنون با دروغ پیاله میزنند

 

کجائید کجائید ؟

بگذارید در چشمانتان بنگرم

شمشیر با او میگوید :

راست نگفتند تا در چشمان تو نظر بتوانند کرد

 

به ستاره ها نگاه کن

هم اکنون شب با همه ستارگانش از راه در میرسد

به ستاره ها نگاه کن

چرا که در زمین پاکی نیست

و شب از راه در میرسد

بی ستاره ترین شب ها

چرا که در زمین پاکی نیست

زمین از خوبی و راستی بی بهره است

و آسمان زمین

بی ستاره ترین آسمان هاست

 

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:23  توسط دانش  | 

هفت نفر بوديم و در اتاق پذيرايي مجموعه ي خانه هاي  بنياد نشسته بوديم  دور ميزي گرد با دو فلاسك چاي  و پنج شش ليوان و يك ظرف قند و يك زير سيگاري . سه طرف اتاق  شيشه بود و طرف ديگر دست راست طرح باري بود  چوبي بي هيچ  قفسه بندي  پشتش  و در وسط دري بود  به اتاق تلويزيون و تلفن سكه اي با يك كاناپه و يك قفسه كتاب كه بيشتر آثار هاينريش بل بود  طرف چپ در هم شومينه بود كه از سر شب من و بانويي  كنده تويش گذاشته بوديم  و بالاخره با خرده چوي و كاغذ روشنش  كرده بوديم  كه  حالا داشت  خانه مي كرد  و با شعله ي كوتاه سرخ ميان كنده ها  مي سوخت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:15  توسط دانش  | 

بام را برافكن، و بتاب، كه خرمن تيرگي اينجاست

بشتاب، درها را بشكن، وهم را دو نيمه كن، كه منم

هسته اين بار سياه .

اندوه مرا بچين، كه رسيده است .

ديري است، كه خويش را رنجانده ايم، و روزن آشتي

بسته است .

مرا بدان سو بر، به صخره برترمن رسان، كه جدا مانده ام .

به سر چشمه « ناب » هايم بردي، نگين آرامش گم كردم، و گريه سر دادم .

فرسوده راهم، چادري كوميان شعله و باد، دور از همهمه

خوابستان ؟

و مبادا ترس آشفته شود، كه آبشخور جاندار من است .

و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه زيباي من سات .

صدا بزن، تا هستي بپا خيزد، گل رنگ بازد، پرنده

هواي فراموشي كند.

ترا ديدم، از تنگناي زمان جستم. ترا ديدم، شور عدم در من گرفت .

و بينديش، كه سودايي مرگم. كنار تو زنبق سيرابم.

دوست من، هستي ترس انگيز است.

به صخره من ريز، مرا در خود بساي، كه پوشيده از خزه نامم .

بروي، كه تري تو، چهره خواب اندود مرا خوش است.

غوغاي چشم و ستاره، فرو نشست، بمان، تا شنوده آسمان ها شويم

بدرآ، بي خدايي مرا بيا گن، محراب بي آغازم شو

نزديك آي، تا من سراسر « من » شوم

 

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 23:0  توسط دانش  |