روزي بود و روزگاري و شهري بود به اسم علي آباد كه چنين بود و چنان ... تا آن روز كه همه مردمن اين شهر از بهار و پاييز طلوع و غروب وخلاصه از اينكه بهارها اين همه صداي پرنده و چرنده توي گوشهاشان زنگ بزند و پاييز ها اين همه برگ زرد جمع كنند جانشان به لب رسيد ‚ آمدند و هر چه آهن پاره و باديه و بشقاب و كفگير داشتند ريختند توي يك كوره بزرگ بزرگ و بعد دادند دست فلزكارهاي شهر آنها هم نشستند و يك تاق گنده ضربي درست كردند براي سقف شهر با دويست سيصد تا هواكش و همهخانه ها چراغهاي آويزي و زنبوري و مهتابي را آوردند خرد كردند و دادند يك كره بزرگ درست كردند و يك روز با سلام و صلوات بردند زير تاق شهرشان آويزان كردند و برق قوي و خيره كننده اي را دواندند توش آن وقت بود كه رفتند سراغ درختها وپرنده ها و اعلاميه پشت اعلاميه كه:
طنز - ويلان الدّوله از آن گياه هايي است كه فقط در خاك ايران سبز مي شود و ميوه اي بار مي آورد كه «نخود همه آش» مي نامند.
بيچاره ويلان الدّوله! اين قدر گرفتار است كه مجال ندارد سرش را بخاراند، مگر مردم ولش مي كنند؟ مگر دست از سرش بر مي دارند؟ يك شب نمي گذارند در خانـﮥ خودش سرِ راحتي به زمين بگذارد! راست است كه ويلان الدّوله خانه و بستر معيّني هم به خود سراغ ندارد و «درويش هر كجا كه شب آيد سراي اوست» درست در حقِّ او نازل شده، ولي مردم هم ديگر پُر شورَش را درآورده اند؛ يك ثانيه بدبخت را به فكر خودش نمي گذارند و ويلان الدّولـﮥ فلك زده مدام بايد مثل سكـﮥ قلب از اين دست به آن دست برود. والله چيزي نمانده يخه اش را از دست اين مردمِ پُر رو جِر بدهد. آخر اين هم زندگي شد كه انسان هر شبِ خدا خانـﮥ غير كپـﮥ مرگ بگذارد! آخ بر پدر اين مردم لعنت!
پشت کاجستان،برف.
برف،یک دسته کلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد،آواز،مسافر،وکمی میل به خواب.
شاخ پیچک،ورسیدن،وحیاط.
منو دلتنگ،واین شیشه ی خیس.
می نویسم،وفضا.
می نویسم،ودودیوار،وچندین گنجشک.
یک نفردلتنگ است.
یک نفر می بافد.
یک نفرمی شمرد.
یک نفرمی خواند.
زندگی یعنی:یک سارپرید.
ازچه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست:مثلا این خورشید،
کودک پس فردا،
کفتر آن هفته.
یک نفر دیشب مرد
وهنوز،نان گندم خوب است.
وهنوز،آب می ریزد پایین،اسب ها می نوشند.
قطره هادرجریان،
برف بردوش سکوت
وزمان روی ستون فقرات گل یاس
«سهراب سپهری»
از درکه وارد شدم سيگارم دستم بود زورم آمد سلام کنم .همين طوری دنگم گرفته بود قد باشم . رييس فرهنگ که اجازه نشستن داد ، نگاهش لحظه ای روی دستم مکث کرد و بعد چيزی را که می نوشت ، تمام کرد ومی خواست متوجه من بشود که رونويس حکم را روی ميزش گذاشته بودم . حرفی نزديم .رونويس را با کاغذهای ضميمه اش زيروروکرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلا خالی از عصبانيت گفت :
-«جانداريم آقا . اين که نمی شه ! هر روز يه حکم می دند دست يکی می فرستنش
سراغ من ... ديروز به آقای مدير کل ....»
|
نمی گردانمت در برج ابریشم نمی رقصانمت بر صحنه های عاج: شب پائیز می لرزد به روی بستر خاکستر سیراب ابر سرد سحر با لحظه های دیر مانش می کشاند انتظار صبح را در خویش. دو کودک بر جلو خان کدامین خانه آیا خواب آتش می کندشان گرم؟ سه کودک بر کدامین سنگفرش سرد؟ صد کودک به نمناک کدامین کوی؟ نمی رقصانمت چون دودی آبی رنگ نمی لغزانمت بر خواب های مخمل اندیشه ئی ناچیز: حباب خنده ئی بی رنگ می ترکد به شب گرییدن پائیز اگر در جویبار تنگ، و گر عشقی کزو امید با من نیست درین تاریکی نومید سایه سر به درگاهم دو کودک بر جلو خان سرائی خفته اند اکنون سه کودک بر سریر سنگفرش سرد و صد کودک به خاک مرده مرطوب. نمی لغزانمت بر مخمل اندیشه ئی بی پای نمی غلتانمت بر بستر نرم خیالی خام:
اگر خواب آور ست آهنگ بارانی که می بارد به بام تو و گر انگیزه عشق است رقص شعله آتش به دیوار اتاق من
اگر در جویبار خرد، می بندد حباب از قطره های سرد و گر در کوچه می خواند به شوری عابر شبگرد
دو کودک بر جلو خان کدامین خانه با رؤیا آتش می کند تن گرم؟ سه کودک بر کدامین سنگفرش سرد؟ صد کودک به نمناک کدامین کوی؟ نمی گردانمت بر پهنه های آرزوئی دور نمی رقصانمت در دودناک عنبر امید:
میان آفتاب و شب بر آورده ست دیواری ز خاکستر سحر هر چند، دو کودک بر جلو خان سرائی مرده اند اکنون سه کودک بر سریر سنگفرش سرد و صد کودک به خاک مرده مرطوب. «احمد شاملو» |
راست است که میگویند خواب دم صبح چرسی سنگین است. مخصوصا خواب لوطی جهان که دم دمهای سحر با انترش مخمل از «پل آبگينه» راه افتاده بود و تمام روز «کتل دختر» راپياده آمده بود و سرشب رسيده بو به «دشت برم» و تا آمده بو دود و دمی علم کند و تریاکی بکشد و چرسی برود و به انترش دود بدهد، شده بو نصف شب و خسته و مانده تو کنده کت و کلفت این بلوط خوابیده بود. اما هر چه خسته هم که باشد نباید تا این وقت روز از جایش جنب نخورد واز سرو صدای آنهمه کامیون که از جاده میگذشت وآنهمه داد وفریاد زغال کش هائی که افتاده بودند تودشت و پشت سرهم بلوط ها را میسوزاندند و زغال می کردند بیدار نشود.
انتری که لوطیش مرده بود اثر صادق چوبک
«عروسک پشت پرده» از داستانهای مجموعه «سایه روشن» اثر صادق هدایت است که در سال 1312 به نگارش درآمده و منتشر گردیده.
به گفته بسیاری فیلمنامه «ساحره» اقتباسی از این داستان است.
دانلود داستان از کتابخانه الکترونیکی سخن
مجموعه «سايه روشن» مشتمل بر داستانهاي:
س.گ.ل.ل
زني كه مردش را گم كرد
عروسك پشت پرده
آفرينگان
شب هاي ورامين
آخرين لبخند
پدران آدم
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دورویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
من پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین پس به عاشقانه با او وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر به دامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی به سوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها ...
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
«فروغ فرخزاد»
فروغ فرخزاد در سال 1313 در تهران چشم به جهان گشود پس از گذراندن دوره های آموزشی دبستانی و دبیرستانی برای آموزش نقاشی به هنرستان نقاشی رفت در 16 سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت و در آنجا اقامت کرد
اما پس از یکی دو سال از هم جدا شدند
در سال 1337 در سن 22 سالگی به کارهای سینمایی روی آورد و در شرکت گلستان فیلم به کار پرداخت
در سال 1338 برای بررسی و مطالعه ساخت فیلم به انگلستان رفت در طی فعالیت سینمایی خود چندین فیلم ساخت و در یک فیلم و نمایش بازی کرد در این زمینه فیلم خانه سیاه است که در باره جذامیان جذامخانه ای اطراف تبریز می پرداخت برنده بهترین فیلم مستند در سال 1342 شد در سال 1345 برای شرکت در دومین فستیوال پژارو به ایتالیا سفر کرد
فروغ سر انجام در سال 1345 در سن 33 سالگی در اوج شکفتگی استعداد شاعرانه اش به هنگام رانندگی بر اثر یک تصادف جان سپرد وی را در گورستان ظهیرالدوله تهران به خک سپردند
از او پسری به نام کامیار شاپور به یادگار مانده است.