تبليغاتX
تاریکخانه

دریافت داستان کوتاه گرگ اثر هوشنگ گلشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 16:2  توسط دانش  | 

فريدون مشيري در سي ام شهريور ماه 1304 در تهران به دنيا آمد. در دوران خردسالي به شعر علاقه داشت و در دوران دبيرستان و سال هاي اول دانشگاه ، دفتري از غزل و مثنوي ترتيب داد. آشنايي با قالب هاي شعرنو، او را از ادامه ي شيوه ي کهن بازداشت، اما راهي ميانه را برگزيد.

او شاعري است صميمي و صادق که شعرش آينه تمام نماي احوال و صفات اوست.کلام مشيري ، منزه و محترم است. او شاعري است اديب که در همه حال حرمت زبان و اهل زبان را حفظ مي کند.انديشه هايش انسان دوستانه و نجيب است و براي احساسات و عواطف عاشقانه از لطيف ترين و زيبا ترين واژه ها و تعبيرها سود مي جويد.

مشيري، نه اسير تعصبات سنت گرايان شد، نه مجذوب نوپردازان افراطي . راهي را که او برگزيد، همان حالت ِ نمايان ِ بنيان گذاران شعر نوين ايران بود. به اين معنا که، او شکستن قالبهاي عروضي، و کوتاه و بلند شدن مصرع ها و استفاده ي بجا و منطقي قافيه را پذيرفته و از لحاظ محتوي و مفهوم هم با نگاهي تازه و نو به طبيعت، اشياء، اشخاص و آميختن آنها با احساس و نازک انديشي هاي خاص خود، به شعرش چهره اي کاملاً مشخص داده بود ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 13:34  توسط دانش  | 

 

آري آري زندگي زيباست
 زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
 ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست

 

دانلود منظومه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 13:6  توسط دانش  | 

 جواب نداد. سرش را پایین انداخت، از پله­ها سرازیر شد و از در بیرون آمد. رنگ و رویش مثل سایه سیاه شده بود. پیشانی­اش شیار برداشته و چشمهایش از خون سرخ شده بود. زانوهایش سست شده، شانه­هایش توی سینه­اش فرو رفته دندانهایش قفل شده بودند؛ و پشتش تیر می­کشید. سخت از پا در آمده بود گفتی رگهایش را بریده بودند. خودش را از آفتاب بیرون کشید و به کنار دیوار رفت و در سایه ایستاد. چیزی مثل زهر مار تا مغز استخوانش می­دوید. خودش را نگاه کرد. تا به حال آدمی به این درهم ریختگی ندیده بود، دو شقه شده بود و دیگر آدم پیش از امروز نبود.  حس می­کرد روحش ترک برداشته­است. می­دید که مردم نگاهش می­کنند و حس می­کرد دیوارها دارند او را می­خورند.کوچه و خیابان برایش تنگ و فشرده بود آسمان دم کرده و پایین تر آمده بود. همه چیز نفرت انگیز بود. چه، او در چنان لحظه­هایی قدم میزد که هر چیز بدترین چهره­اش را به آدم نشان می­دهد. لحظه­هایی راکد و تیره ...

داستان کوتاه ایران – مقده انتخاب و تفسیر محمد بهارلو

بخشی از داستان بیابانی اثر محمود دولت­آبادی

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 8:40  توسط دانش  | 

میان چهار دیواری که اتاق مرا تشکیل می­دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده شده، زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می­شود _ نه، اشتباه می­کنم، مثل یک کنده هیزم تر است که گوشه دیگران افتاده و به آتش هیزم­های دیگر برشته و  زغال شده، ولی نه سوخته و نه تر و تازه مانده فقط از دود و دم دیگران خفه شده.

بخشی از رمان بوف کور اثر صادق هدایت

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 8:38  توسط دانش  | 

قیافه او آرام بود و حق به جانب بود. تو چهره­اش لجبازی پر کینه­ای یخ بسته بود. گویی هنوز تسلیم نشده بود. جدی ترین و حقیقی­ترین حالت یک زیدگی مصنوعی و مسخره در آن چهره نقش شده­بود و آخرین پرده غمناک یک کمدی گول زننده و شکنجه دیده رویش بجا مانده بود. حالا دیگر آن چهره تمام مراحل شهوت و کینه و دروغ و خودپسندی را رها کرده بود و از تمام مسخره بازی­های زندگی برکنار بود. این آخرین پرده غم­انگیز زندگی بود که همچنان دهن کجی بالا مانده بود و بازی­کنانش بی­جان و بی­پیرایه هر یک در جای خودشان خشکشان زده بود. او در خوابی بود که حتی حرکت نفس کشیدن هم آرامش آن را بر هم نمی زد. 

بخشی از داستان پیراهن زرشکی اثر صادق چوبک

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 8:36  توسط دانش  | 

یاران من بیایید

با درد هایتان

و بار دردتان را

در زخم قلب من بتکانید

من زنده ام به رنج...

می سوزدم چراغ تن از درد...

یاران من بیایید

با دردهایتان

و زهر دردتان را

در زخم قلب من بچکانید.

 

«احمد شاملو»

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 20:23  توسط دانش  | 

مهره سرخ  اثر سیاوش کسرایی از بهترین منظومه هاییست که تا کنون خوانده ام.

به گفته شاعر در مقدمه نسخه چاپی این منظومه:

آرش کمانگیر میوه جوانی گوینده با فرسنگها فاصله و مهره سرخ میراث سالخوردگی من است. اگر شباهتی در میان این دو شعر باشد در وجه کلی آنهاهت که هر یک به زبان روزگار خویش در جستجوی پاسخی به ناامیدی اند.

برای دانلود این کتاب اینجا را کلیک کنید...

به زودی «آرش کمانگیر» اثر شهیر این شاعر در این وبلاگ قابل دانلود خواهد بود

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 16:2  توسط دانش  | 

سیاوش کسرایی (5 اسفند 1305 هشت بهشت اصفهان - 19 بهمن 1374 وین) از شاعران و فعالان سیاسی معاصر ایران است.

سیاوش کسرایی زاده ۱۳۰5 در اصفهان است. وی سرودن شعر را از جوانی آغاز کرد. شاهکار او منظومه آرش کمانگیر است. وی از شاگردان نیما بود که به او وفادار ماند.ضمن آنکه سالیان دراز در حزب توده فعال بود و در کنار شعر به مسایل سیاسی نیز می پرداخت. به همین دلیل گروهی او را شاعری مردمی می‌نامیدند. بسیار زود به همراه خانواده اش به پایتخت آمد. او در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران درس خواند و علاوه بر فعالیت‌های ادبی و سرودن شعر، عمری را به تکاپوهای سیاسی (حزب توده ایران)گذراند. اما سرانجام، ناگزیر از مهاجرت شد و دوازده سال پایانی زندگی اش را ابتدا در کابل و سپس در مسکو بسر برد. وی سال‌های پایانی عمر خویش را دور از کشور محبوب خود و در تبعید در اتریش و شوروی گذراند؛ وی در سال ۱۳۷۴ به دلیل بیماری قلبی در وین، پایتخت اتریش در سن ۶۹ سالگی بر اثر بیماری ذات الریه زندگی را بدرود گفت و در گورستان مرکزی وین (بخش هنرمندان)به خاک سپرده شد .

در میان اشعار وی منظومه آرش کمانگیر از لحاظ اجتماعی و به سبک حماسه سرایی و شعر غزل برای درخت از لحاظ سبک و محتوا درخشش خاصی دارند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 15:59  توسط دانش  | 

می خروشد دریا

هیچکس نیست به ساحل پیدا

لکه ای نیست به دریا تاریک

که شود قایق

اگر آید نزدیک .

 

مانده بر ساحل

قایقی، ریخته بر سر او،

پیکرش را ز رهی نا روشن

برده در تلخی ادراک فرو .

هیچکس نیست که آید از راه

و به آب افکندش .

و در این وقت که هر کوهه آب

حرف با گوش نهان می زندش،

موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما

قصه یک شب طوفانی را .

 

رفته بود آن شب ماهی گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوند داشت

با خیالی در خواب

صبح آن شب، که به دریا موجی

تن نمی کوفت به موجی دیگر

چشم ماهی گیران دید

قایقی را به ره آب که داشت

بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای که هست

در همین لحظه غمناک بجا

و به نزدیکی او

می خروشد دریا

وز ره دور فرا می رسد آن موج که می گوید باز

از شبی طوفانی

داستانی نه دراز

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 15:13  توسط دانش  | 

نه چراغ چشم گرگی پیر،

نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه ،

مانده دشت بیکران خلوت و خاموش ،

زیر بارانی که ساعت هاست می بارد ،

در شب دیوانه ی غمگین ،

که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد.

در شب دیوانه ی غمگین ،

مانده دشت بیکران در زیر باران ، آه ، ساعت هاست ،

هم چنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر ،

نه صدای پای اسب رهزنی تنها ،

نه صفیر باد ولگردی ،

نه چراغ چشم گرگی پیر.

 

«مهدی اخوان ثالث»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 23:34  توسط دانش  | 

اخوان شاعری است دارای طبع و قریحه توانا که به واسطه بهره گیری از فرهنگ ایران و ادب فارسی و آفرینش ترکیبات تازه در شعر، اشعار زیبا و دلپذیر فراوانی خلق کرده است. مهدی اخوان ثالث (م. امید) در سال ۱۳۰۷ در مشهد به دنیا آمد . وی پس از تحصیل در رشته آهنگری ، هنرستان را به پایان برد و به كار آهنگری مشغول شد. سپس وارد رشته ادبی دبیرستان شاهرضا شد و در پایان سال به تهران آمد و برای نظام وظیفه معافی دو ساله گرفت و به استخدام آموزش و پرورش روستایی درآمد و برای تدریس به یكی از روستاهای ورامین رفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 23:30  توسط دانش  | 

بي‌خوابي نبود. گاهي حتي خودش هم نمي‌دانست که چرا توي آشپزخانه، سر بر ميز ‏نهاده، خوابش برده است. يک بار حتي صبح توي مهتابي با يک پتو پيداش کرده بودند. ‏حالا ديگر مي‌دانست چه‌کار کند. طرحهايش را که به ماهوتهاي دورتادور چسباند، چيزي ‏توي آشپزخانه خورد، تلفن را کشيد، رفت رختخوابش را درست رو به بوم پهن کرد. ‏نورافکن‌هاي رو به ماهوتهاي سبز و صورتي را خاموش کرد، جز يکي که بوم بزرگ را ‏روشن مي‌کرد. دست‌بند و زنجير و دو قفلش را برداشت و به زاويه‌اش رفت. دو تا واليوم ‏پنج خورد، سيگاري هم کشيد. و بعد شروع کرد به کشيدن. هميشه اول چند گل و برگ ‏مي‌کشيد، و يک منظره که در خواب هم نديده بود. همان جويبار و يک درخت توت و بعد ‏هم نيزار دو سو که انگار جهت حرکت آب را از انحناي ني‌ها مي‌شد فهميد و بالاخره ‏مي‌رسيد به آنچه دست مي‌خواست، يا آنکه مي‌گويند در اندرون دل خسته‌اي چون او ‏بود: سردر قلعه‌اي و تنه و بعد چتر توتي کهن. تابلو معروف کوزهء ديو را همين‌طورها ‏کشيده بود. ديو از کوزه دارد تنوره مي‌کشد، سر و سينه‌اش بيرون آمده است، و نه ‏ماهيگير که او مي‌خواهد با فشار دست برش گرداند آن تو.‏
بعد هم اول سر زنجير را به ميلهء شوفاژ و يکي را هم به ميز ناهارخوري اين طرف قفل ‏کرد و حلقه‌هاي دست‌بند را به دست کرد و هر دو کليد را جايي پرت کرد. گرچه هنوز پس ‏از يک سال و اندي عادت نکرده بود، اما بالاخره خوابش مي‌برد. راستش بيشتر به گذر ‏آرام آن آب قنات فکر مي‌کرد که مي‌آمد و مي‌آمد و دست و سينه‌اش را مي‌شست و ‏مي‌رفت و خواب انگار از اعماق و با بوي خاک نم‌زدهء رس مي‌آمد و بعد ديگر تمام بود. ‏صبح گرگ و ميش بيدار مي‌شد، همان‌قدر روشن که سفيدي سربي‌رنگ دو طرف بوم را ‏هم مي‌ديد. هميشه هم تا هر دو کليد را پيدا کند به زحمت مي‌افتاد. گاهي حتي مجبور ‏مي‌شد با خط‌کش يا چوب قاب يک تابلو کليدي را جلو بکشد. تلفن را سر صبحانه وصل ‏مي‌کرد. اولين زنگ را هم عزت مي‌زد. «هستي؟»‏

برای دریافت کل داستان اینجا را کلیک کنید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 23:4  توسط دانش  | 

 
در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
 کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
 و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
 دمادم تق و تق منقار می زد باز
 و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
 نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد
 در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
 که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم
شیرین تر از شهد و شکر می کرد
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
 شلوغ است
 دروغ است و غریب است
 و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
 برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
 نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز
و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم
و نرم
 و بسیاری که بی شرم
 در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست
 دد است
 درنده است
بد است
 زننده ست
و بیش از این همه اسباب خنده ست
در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
 دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است
و کور است
در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
و لختی عمر جاویدان هستی را
بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت
 در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراری تو را خواست
 و می دانم چرا خواست
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
 که نامش عمر و دنیاست
 اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست
«احمد شاملو»
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 18:57  توسط دانش  | 

غلامحسين ساعدي در 14 دي 1314 در تبريز متولد شد. نخستين آثارش را از 1334 در مجلات ادبي به چاپ رساند. او كه در ابتدا به عنوان نمايشنامه‌نويسي چيره دست (با نام مستعار گوهر مراد) شهرت يافته بود،‌ با نگارش داستان‌هاي زيبايي چون «گدا»، «دو برادر» و «آرامش در حضور ديگران»، جايگاه خود را به عنوان يكي از خلاق‌ترين داستان‌نويسان ايران نيز تثبيت كرد.
آثار او دستمايه‌ي برخي از بهترين فيلم‌هاي بلند سينماي ايران قرار گرفته است، كه از جمله‌ي آنها مي‌توان فيلم‌هاي "گاو" (ساخته‌ي داريوش مهرجويي، 1348)، "آرامش در حضور ديگران" (ساخته‌ي ناصر تقوايي، 1349) و "دايره‌ي مينا" (ساخته‌ي داريوش مهرجويي، 1353) را نام برد.
ساعدي در دوم آذر 1364 به علت خون‌ريزي دستگاه گوارش در فرانسه درگذشت و در گورستان پرلاشز در كنار صادق هدايت يه خاك سپرده شد.
كتابها:
آشفته‌ حالان‌ بيداربخت‌
تاتار خندان‌
ترس‌ و لرز
توپ
چوب‌ بدستهاي‌ ورزيل‌
خانه‌ روشني‌
شناختنامه غلامحسين ساعدي
ضحاك‌ (نمايشنامه‌ در پنج‌ پرده)
عزاداران‌ بيل‌
غريبه‌ در شهر
غلامحسين ساعدي
گاو
واهمه‌هاي بي نام و نشان

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 15:37  توسط دانش  | 

احمد اعطا (محمود) در 4 دي 1310 در اهواز متولد شد. اين نويسنده‌ي توانا در بيش از چهل و پنج سال فعاليت ادبي خود، خطه‌ي جنوب و خوزستان را در داستان‌هايش به زيبايي تصوير كرد. معروفترين رمان او "همسايه‌ها"، در زمره‌ي آثار برجسته‌ي ادبيات معاصر ايران شمرده مي‌شود. از ديگر آثار او مي‌توان رمان "زمين سوخته" را نام برد كه فضاي اهواز جنگزده را به خوبي توصيف مي‌كند.
وي در 12 مهر 1381 پس از يك دوره‌ي طولاني بيماري در تهران درگذشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 15:26  توسط دانش  | 

برای دانلود نسخه الکترونیکی این اثر اینجا را کلیک کنید...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 15:20  توسط دانش  | 

چشم شيشه ای

 

 چشم آماده بود و دکتر آن را تو چشم‌خانه پسرک جا گذارد و گفت:

ـ باز کن، چشمتو باز کن، حالا ببند، ببند. حالا خوب شد. شد مثه اولش. سپس رو کرد به پدر و مادر پسرک و گفت: «ببينين اندازه اندازه‌س. مو لاي پلک‌اش نمي‌ره. پسرک پنج ساله بود و صاف رو يک چارپايه نزديک ميز دکتر ايستاده بود. پدر و مادرش پهلويش ايستاده بودند. پدر پشت سرش بود و رو به روي دکتر بود و کجکي به صورت بچه‌اش نگاه مي‌کرد. مادر آن طرف‌تر، ميان مطب ايستاده بود و پشت سر پسرش را مي‌ديد و پيش نيامد که ببيند «اندازه اندازه‌س و مو لاي پلکاش نمي‌ره

حالا ديگر شب بود و مادر و پسرک چشم شيشه‌اي و پدرش تو خانه دور يک ميز نشسته بودند. کودک شيرخواره ديگري به پستان مادر چسبيده بود. سبيل سياه و کلفت مرد به روميزي پلاستيک خم مانده بود و نگاهش، يک وري به صورت پسرک چشم شيشه‌اي خواب رفته بود. «علي‌جان‌م حالا ديگه چشات مثه اولش شده. مثه چشاي ما شده.» پدر گفت و پا شد از روي طاقچه يک آيينه کوچک برداشت و برد پيش پسرک. بچه زل زل تو آيينه خيره ماند. چشم شيشه‌اي او، بي‌حرکت و آب‌چکان، پهلو آن چشم ديگر که درست بود، رو آيينه زل زد. بعد ناگهان تو روي باباش خنديد. مادرک چشمانش نم نشسته بود و به آنها نگاه نمي‌کرد و به آن‌ها نگاه نمی‌کرد و گريبان خود، به گونه کودک شير خواره‌اش خيره مانده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 15:9  توسط دانش  | 

محمود دولت‌‏آبادي در دهم مردادماه 1319 در دولت‌‏آباد سبزوار متولد شد و از همان آغاز نفرين نوشتن با او همراه و همزاد شد. دوران كودكي او در بحبوحه جنگ جهاني دوم و فقر ناشي از آن و سرخوردگي‌‏هاي پس از جنگ و اقتدار روس‌‏ها بر ايران سپري شد. همه اين عوامل و عشق توأم دولت‌‏آبادي به ادبيات و هنر، باعث شد كه او جنگ براي نوشتن را آغاز كند، همان گونه كه در نوشته‌‏هايش اظهار مي‌‏دارد كه" من در ادبيات نبردي را آغاز كرده‌‏ام، كه از آن بايد پيروز بيايم بيرون، توجه مي‌‏كنيد اين نبرد من است. "

دولت‌‏آبادي، از آغاز مشاغل مختلفي‌ را تجربه مي‌‏كند، كار روي زمين، چوپاني، پادويي كفاشي، صاف كردن ميخ‌‏هاي كج و بعد به عنوان وردست پدر و برادر به عنوان دنده پيچ كارگاه تخت گيوه‌‏كشي، دوچرخه سازي، سلماني و.... بعدها تمام مشاغلي كه او در دوران نوجواني و جواني خود تجربه كرده است، در آثارش به خوبي نمود پيدا مي‌‏كند.

دولت‌‏آبادي، پس از تجربه‌‏هايي كه در سبزوار پشت سرمي‌‏گذارد، عازم مشهد و آنگاه تهران مي‌‏شود و به نوعي آغاز آوارگي كه در اين دوران باز هم مشاغل ديگري نظير حروف‌‏چين چاپخانه، سلماني كشتارگاه، ركلاماتور برنامه‌‏هاي تأتر، سوفلور كنترل‌‏چي سينما، ويزيتور روزنامه كيهان و ... را تجربه مي‌‏كند.

اما تهران براي شهرستاني 18 ساله‌‏اي كه گاه به ناچار در حاشيه خيابان گرگان مي‌‏خوابد و گاه روي بام آغل گوسفندهاي سلاخ‌‏خانه، همه‌‏اش اين نيست.

تهران، تهران سينما هم هست. تهران سرنوشت يك انسان، تهران كتاب، تهران چخوف، جنگ اصفهان و سرانجام تهران سال 1340 است و در همين دوران است كه دولت‌‏آبادي به صورت جدي با تأتر آشنا مي‌‏شود و 6 ماه نظري و 6 ماه هم عملي درس تأتر مي‌‏خواند. در اين دوره شاگر اول مي‌‏شود و پس از آن "شب‌‏هاي سفيد داستايوسكي" را بازي مي‌‏كند و بعد" قرعه براي مرگ" اثر" واهه كاچا"؛ بازي در نمايش" اينس مندو"،" تانيا"،" نگاهي از پل"اثر" آرتور ميلر"، و بعد از آن كار در اراده برنامه‌‏هاي تأتر است. جايي كه براي دولت‌‏آبادي دلچسب نيست ؛ چرا كه مجالي براي بازيگران جوان فراهم نيست، پس به گروه هنر ملي مي‌‏پيوندد كه دوره پرباري براي او آغاز مي‌‏شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:59  توسط دانش  | 

 

آثـار مـن ، خـود اتـوبـیـوگـرافـی ی ِ کاملی سـت .

من بـه ایـن حـقـیـقـت معـتـقـدم کـه شعـر،

بـرداشـت هـایـی از زنـده گـی نـیـسـت؛

بـل که یک سَـره خـودِ زنـده گـی سـت .

« احمد شاملو »

 

احـمـد شـامـلـو از خـود بـا اسـامی « ا. صـبـح » و « ا. بـامـداد » نـام بـرده است .

در 21 آذر ِ سـال 1304 شـمـسـی در تـهـران مـتـولـد شـد .

او تـرجـمـه و بـازنـویـسـی آثـاری از نـویـسـنـدگان جهـان را در کارنـامه خـود دارد .

و روایـتـی از دیـوان حـافـظ نـیـز از او بـه یـادگار مـانـده .

در سال 1321 و 1333 بـه جـرم فـعـالـیـت هـای سـیـاسـی دستگـیـر و زنـدانـی شـد .

کـتـاب کـوچه نـیـز از آثـار گـرانـبـهـای اوسـت .

در دوم مـرداد مـاه سـال 1379 هـجـری از ایـن دیـار رخـت بـر بـسـت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:58  توسط دانش  | 

سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.

سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:

 

در عالم خیال به چشم آمدم پدر

کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر

یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود

 

مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت. دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر گذرانید. سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و به خوش نویسی علاقه مند بود. سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، یک روز که به علت بیماری در خانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:

 

ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان

نکردم هیچ یادی از دبستان

ز درد دل شب و روزم گرفتار

ندارم من دمی از درد آرام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:57  توسط دانش  | 

صادق چوبک، در سال ۱۲۹۵ هجری خورشیدی در بوشهر به دنیا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روی آورد. در بوشهر و شیراز درس خواند و دوره کالج آمریکایی تهران را هم گذراند.                             

صادق چوبک، در سال ۱۲۹۵ هجری خورشیدی در بوشهر به دنیا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روی آورد. در بوشهر و شیراز درس خواند و دوره کالج آمریکایی تهران را هم گذراند. در سال ۱۳۱۶ به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولین مجموعه و داستانش را با نام «خیمه شب بازی» در سال ۱۳۲۴ منتشر کرد. در این اثر و «چرا دریا طوفانی شد» (۱۳۲۸) بیشتر به توصیف مناظر می پردازد، ضمن اینکه شخصیت های داستان و روابط آنها و روحیات آنها نیز به تصویر کشیده می شود. اولین اثرش را هم که حاوی سه داستان و یک نمایشنامه بود، تحت عنوان «انتری که لوطیش مرده بود» به چاپ سپرد. آثار دیگر وی که برایش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهای «تنگسیر» و «سنگ صبور» بود. تنگسیر به ۱۸ زبان ترجمه شده و امیر نادری، فیلمساز معروف ایرانی، در سال ۱۳۵۲ بر اساس آن فیلمی به همین نام ساخته است. در «سنگ صبور» جریان سیال ذهنی روایت و بیان داستان از زبان افراد مختلف بکار گرفته شده است، این اثر بحث های یادی را در محافل ادبی آن زمان برانگیخت. دیگر آثار داستانی چوبک عبارتند از: چراغ آخر ( مجموعه هشت داستان کوتاه )، روز اول قبر ( مجموعه ده داستان کوتاه). چوبک به زبان انگلیسی مسلط بود و دستی نیز در ترجمه داشت. وی قصه معروف " پینوکیو " را با نام " آدمک چوبی" به فارسی برگرداند. شعر «غُراب» اثر «ادگار آلن پو» نیز به همت وی ترجمه شد. آخرین اثر منتشره اش هم ترجمه حکایت هندی عاشقانه ای به نام «مهپاره» بود که در زمستان ۱۳۷۰ منتشر گردید. چوبک از اولین کوتاه نویسان قصه فارسی است و پس از محمد علی جمالزاده و صادق هدایت، می توان از او به عنوان یکی از پیشروان قصه نویسی جدید ایران نام برد. فرم قصه های جمالزاده بیشتر حکایت گونه و شبیه نویسندگان فرانسوی قرن نوزدهم بود. قصه های صادق هدایت هم فراز و نشیب بسیار داشت، گاهی از نظر فرم کاملا استوار و بر اساس معیارهای قصه نویسی جدید بود و گاهی هم در واقع همان حکایت نویسی، بود که با چاشنی طنز همراه می شد. در این میان البته «بوف کور» استثنایی و بی بدیل بود و از جهات مختلفی مورد توجه قرار گرفت. گروهی آن را قصه ای روانشناختی و نو دانستند و پیشرفتی در فرم قصه نویسی ایران به سوی قصه نویسی غربی، محسوب نمودند. صادق چوبک متاثر از همین نظر بود و از همین جا آغاز کرد. وی در قصه هایش ذهن و روان قهرمانهایش را مورد توجه قرار داد و سعی کرد به شخصیت هایش عمق ببخشد. همین تلاش برای عمق بخشیدن به شخصیت ها، بر نحوه بیان وی تاثیر گذاشت.

در سنگ صبور قصه را از زبان شخصیت های مختلف می خوانیم، نحوه بیانی که در قصه نویسی نوپای ایران کاملا تازگی داشت. وی برای بیان افکار ذهنی هر یک از شخصیت ها ناگزیر بود به زبان هر یک از آنها بنویسد و این خود به تغییر نثر در طول داستان منتهی شد که باز نسبت به دیگران پیشرفتی جدی محسوب می شد. در آثار چوبک هر شخصیت داستان به زبان خودش، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سالش سخن می گوید؛ کودک، کودکانه می اندیشد و کودکانه هم حرف می زند، زن زنانه فکر می کند و زنانه هم حرف میزند و بدین ترتیب هر یک از شخصیت ها به بهترین وجه شکل می گیرند و شخصیت پردازی موفقی ایجاد می شود که در بستر حوادث داستان، زیبایی و عمق خوشایندی به داستان می دهد. وی در توصیف واقعیت های زندگی نیز وسواس زیادی داشت و این نیز از ویژگی های آثار وی است. چوبک را به سبب همین دقت نظر در جزئی نگری ها و درون بینی ها، رئالیست افراطی وگاهی حتی ناتورالیست خوانده اند. آثار چوبک از سالها پیش مورد نقد و بررسی جدی قرار گرفته و در کتاب های مختلفی از جمله «قصه نویسی» (رضا براهنی)، «نویسندگان پیشرو ایران» (محمد علی سپانلو) و «نویسندگان پیشگام در قصه نویسی امروز ایران»(علی اکبر کسمایی)، نوشته هایش تحلیل شده اند. صادق چوبک در اواخر عمر بینایی اش را از دست داد و در اوایل تابستان ۱۳۷۷، در آمریکا درگذشت و بنا به وصیتش یادداشت های منتشر نشده اش را سوزاندند.

 

 منبع: aftab.ir

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:57  توسط دانش  | 

 

رخشنده اعتصامی مشهور به پروین اعتصامی از شاعران بسیار نامی معاصر در روز 25 اسفند سال 1285 شمسی در تبریز تولد یافت و از ابتدا زیر نظر پدر دانشمند و سخندان خود که با انتشار کتاب (تربیت نسوان) اعتقاد و آگاهی خود را به لزوم تربیت دختران نشان داده بود، به رشد پرداخت.

در کودکی با پدر به تهران آمد. ادبیات فارسی و ادبیات عرب را نزد وی قرار گرفت و از محضر ارباب فضل و دانش که در خانه پدرش گرد می آمدند بهره ها یافت و همواره آنان را از قریحه سرشار و استعداد خارق العاده خویش دچار حیرت می ساخت. در هشت سالگی به شعر گفتن پرداخت و مخصوصاً با به نظم کشیدن قطعات زیبا و لطیف که پدرش از کتب خارجی (فرنگی- ترکی و عربی) ترجمه می کرد طبع آزمائی می نمود و به پرورش ذوق می پرداخت.

در تیر ماه سال 1303 شمسی برابر با ماه 1924 میلادی دوره مدرسه دخترانه آمریکایی را که به سرپرستی خانم میس شولر در ایران اداره می شد با موفقیت به پایان برد و در جشن فراغت از تحصیل خطابه ای با عنوان" زن و تاریخ" ایراد کرد.

او در این خطابه از ظلم مرد به شریک زندگی خویش که سهیم غم و شادی اوست سخن می گفت .خانم میس شولر، رئیس مدرسه امریکایی دختران خاطرات خود را از تحصیل و تدریس پروین در آن مدرسه چنین بیان می کند.

"پروین، اگر چه در همان اوان تحصیل در مدرسه آمریکایی نیز معلومات فراوان داشت، اما تواضع ذاتیش به حدی بود که به فرا گرفتن مطلب و موضوع تازه ای که در دسترس خود می یافت شوق وافر اظهار می نمود."

 

خانم سرور مهکامه محصص از دوستان نزدیک پروین که گویا بیش از دوازده سال با هم مراوده و مکاتبه داشتند او را پاک طینت، پاک عقیده، پاک دامن، خوشخو، خوشرفتار، در مقام دوستی متواضع و در طریق حقیقت و محبت پایدار توصیف می کند.

پروین در تمام سفرهایی که با پدرش در داخل و خارج ایران می نمود شرکت می کرد و با سیر و سیاحت به گسترش دید و اطلاعات و کسب تجارب تازه می پرداخت.

این شاعر آزاده، پیشنهاد ورود به دربار را با بلند نظری نپذیرفت و مدال وزارت معارف ایران را رد کرد.

پروین در نوزده تیر ماه 1313 با پسر عموی خود ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد ازدواج به کرمانشاه به خانه شوهر رفت.

شوهر پروین از افسران شهربانی و هنگام وصلت با او رئیس شهربانی در کرمانشاه بود. اخلاق نظامی او با روح لطیف و آزاده پروین مغایرت داشت. او که در خانه ای سرشار از مظاهر معنوی و ادبی و به دور از هر گونه آلودگی پرورش یافته بود پس از ازدواج ناگهان به خانه ای وارد شد که یک دم از بساط عیش و نوش خالی نبود و طبیعی است همگامی این دو طبع مخالف نمی توانست دیری بپاید و سرانجام این ازدواج ناهمگون به جدایی کشید و پروین پس از دو ماه و نیم اقامت در خانه شوهر با گذشتن از کابین طلاق گرفت.

با این همه او تلخی شکست را با خونسردی و متانت شگفت آوری تحمل کرد و تا پایان عمر از آن سخنی بر زبان نیاورد و شکایتی ننمود.

بعد از آن واقعه تأثیرانگیز پروین مدتی در کتابخانه دانشسرای عالی تهران سمت کتابداری داشت و به کار سرودن اشعار ناب خود نیز ادامه می داد. تا اینکه دست اجل او را در 34 سالگی از جامعه ادبی گرفت در حالی که بعد از آن سالها می توانست عالی ترین پدیده های ذوقی و فکری انسانی را به ادبیات پارسی ارمغان نماید. بهرحال در شب 16 فروردین سال 1320 خورشیدی به بیماری حصبه در تهران زندگی را بدرود گفت و پیکر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگی بخاک سپردند.

در تهران و ولایات، ادبا و شعرا از زن و مرد اشعار و مقالاتی در جراید نشر و مجالس یادبودی برای او برپا کردند.

در سال 1314 چاپ اول دیوان پروین اعتصامی، شاعره توانای ایران، به همت پدر ادیب و گرانمایه اش انتشار یافت و دنیای فارسی زبان از ظهور بلبل داستانسرای دیگری در گلزار پر طراوت و صفای ادب فارسی آگاهی یافت و از غنچه معطر ذوق و طبع او محفوظ شد.

پروین برای سنگ مزار خود نیز قطعه اندوهباری سروده که هم اکنون بر لوح نماینده مرقدش حک شده است.

منبع:                

http://aliakbar1372.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:56  توسط دانش  | 

صادق هدایت از بزرگ ‌ترین نویسندگان معاصر ایران و از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران است.او در ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ برابر ۱۷ فوریه ۱۹۰۳در تهران درخانواده‌ای با اصل‌ونسب و متشخص متولد شد. پدرش هدایت قلی‌خان (اعتضاد الملک) و  نام مادرش نیرالملوک بود.وی دو برادر و سه خواهر بزرگتر از خود داشت و کوچکترین فرزند خانواده بود.

وی تحصیلات ابتدایی را در مدرسهٔ علمیهٔ تهران گذارند. در سال ۱۹۱۴ به دارالفنون رفت ولی در سال ۱۹۱۶  به خاطر بیماری چشم‌درد مدرسه را ترک کرد و در ۱۹۱۷ در مدرسهٔ سن‌لویی که مدرسهٔ فرانسوی‌ها بود به تحصیل پرداخت.او در این سال ها تنها از غذاهای گیاهی تغذیه می کرد. در سال ۱۹۲۴ در حالی که هنوز مشغول تحصیل در مقطع متوسطه بود، به دلیل علاقه به علوم خفیه، دو کتاب کوچک انتشار داد:«انسان و حیوان» که راجع به مهربانی با حیوانات و فواید گیاه‌خواری‌است و تصحیحی از رباعیات خیام.

هدایت در ۱۹۲۵ تحصیلات متوسطه را به پایان رساند و با اولین گروه دانش‌آموزان اعزامی به خارج راهی بندر "گان" در بلژیک شد. هدایت از وضع تحصیل در بلژیک راضی نبود و تلاش می کرد تا تحصیل خود را در فرانسه ادامه دهد. سرانجام در ۱۹۲۷ پس از تغییر رشته و دوندگی فراوان به پاریس منتقل شد.

صادق هدایت در سال ۱۹۲۸در ساموا از حوالی پاریس اقدام به خودکشی در رود مارن کرد، ولی یک قایق ماهیگیری او را نجات داد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:55  توسط دانش  | 

جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او در سال 1302 پس از هفت دختر متولد شد و نهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود. پدرش در کسوت روحانیت بود و از این رو جلال دوران کودکی را در محیطی مذهبی گذراند. تمام سعی پدر این بود که از جلال، برای مسجد و منبرش جانشینی بپرورد.

 

جلال پس از اتمام دوره دبستان، تحصیل در دبیرستان را آغاز کرد، اما پدر که تحصیل فرزند را در مدارس دولتی نمی پسندید و پیش بینی می کرد که آن درسها، فرزندش را از راه دین و حقیقت منحرف می کند، با او مخالفت کرد:

« دبستان را که تمام کردم، دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کار کن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم کلاسهای شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. »

پس از ختم تحصیل دبیرستانی، پدر او را به نجف نزد برادر بزرگش سید محمد تقی فرستاد تا در آنجا به تحصیل در علوم دینی بپردازد، البته او خود به قصد تحصیل در بیروت به این سفر رفت، اما در نجف ماندگار شد. این سفر چند ماه بیشتر دوام نیاورد و جلال به ایران بازگشت.

در «کارنامه سه ساله» ماجرای رفتن به عراق را این گونه شرح می دهد:

«تابستان 1322 بود، در بحبوحه جنگ، با حضور سربازان بیگانه و رفت و آمد وحشت انگیز U.K.C.C و قرقی که در تمام جاده ها کرده بودند تا مهمات جنگی از خرمشهر به استالینگراد برسد. به قصد تحصیل به بیروت می رفتم که آخرین حد نوک دماغ ذهن جوانی ام بود و از راه خرمشهر به بصره و نجف می رفتم که سپس به بغداد والخ .... اما در نجف ماندگار شدم. میهمان سفره برادرم. تا سه ماه بعد به چیزی در حدود گریزی، از راه خانقین و کرمانشاه برگردم. کله خورده و کلافه و از برادر و پدر.»

پس از بازگشت از سفر، آثار شک و تردید و بی اعتقادی به مذهب در او مشاهده می شود که بازتابهای منفی خانواده را به دنبال داشت.

«شخص من که نویسنده این کلمات است، در خانواده روحانی خود همان وقت لامذهب اعلام شد ه دیگر مهر نماز زیرپیشانی نمی گذاشت. در نظر خود من که چنین می کردم، بر مهر گلی نماز خواندن نوعی بت پرستی بود که اسلام هر نوعش را نهی کرده، ولی در نظر پدرم آغاز لا مذهبی بود. و تصدیق می کنید که وقتی لا مذهبی به این آسانی به چنگ آمد، به خاطر آزمایش هم شده، آدمیزاد به خود حق می دهد که تا به آخر براندش.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:55  توسط دانش  | 

سید محمدعلی جمالزاده (متولد ۲۰ مرداد ۱۲۷۰ در اصفهان، درگذشت ۱۷ آبان ۱۳۷۶ در ژنو). نویسنده، ادیب و روشنفکر ایرانی.

محمدعلی جمالزاده را همراه با صادق هدایت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلی ادبیات داستانی معاصر فارسی می‌دانند. داستان کوتاه «فارسی شکر است» را که در کتاب یکی بود یکی نبود او چاپ شده‌است، عموماً به عنوان نخستین داستان کوتاه فارسی به شیوهٔ غربی می‌شمارند. این داستان پس از هزار سال از نثرنویسی فارسی نقطه عطفی برای آن به شمار می‌رفت. به علاوه، مقدمهٔ جمالزاده بر کتاب یکی بود یکی نبود، سند ادبی مهم و در واقع بیانیه نثر معاصر فارسی است. در این مقدمه جمالزاده مواکداً بیان می‌کند که کاربرد ادبیات مدرن نخست بازتاب فرهنگ عامه و سپس انعکاس مسائل و واقعیتهای اجتماعی است.

 

برخی از آثار او عبارتند از:

 

«دارالمجانین»، «سرگذشت عمو حسینعلی» در سال ۱۳۲۱ (۱۹۴۲)

«سروته یک کرباس» ۱۳۲۳ (۱۹۴۴)

«قلتشن دیوان» ۱۳۲۵ (۱۹۴۶)

«صحرای محشر»

«هزار پیشه» ۱۳۲۶ (۱۹۴۷)

«معصومه شیرازی» ۱۳۳۳ (۱۹۵۴)

«تلخ و شیرین» ۱۳۳۴ (۱۹۵۵)

«شاهکار»۱۳۳۷ (۱۹۵۸)

«کهنه و نو»

« قصه قصه‌ها»

«قصه‌های کوتاه قنبرعلی» ۱۳۳۸ (۱۹۵۹)

« هفت کشور»

«غیر از خدا هیچکس نبود» ۱۳۴۰ (۱۹۶۱)

«شورآباد» ۱۳۴۱ (۱۹۶۲)

«خاک و آدم »

«صندوقچه اسرار» ۱۳۴۲ (۱۹۶۳)

«آسمان و ریسمان» ۱۳۴۳ (۱۹۶۴)

«مرکب محو» ۱۳۴۴ (۱۹۶۵)،«قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریشدار» ۱۳۵۲ (۱۹۷۳)

«قصه ما به سر رسید» ۱۳۵۷ (۱۹۷۸)

منبع : ویکیپدیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:54  توسط دانش  | 

گلشیری به سال ۱۳۲۲ در اصفهان به دنیا آمد. در کودکی همراه با خانواده به آبادان رفت. خود وی دوران زندگی در آبادان را در شکل‌گیری شخصیت خود بسیار موثر می‌دانست. در سال ۱۳۳۸ تحصیل در رشتهُ ادبیات فارسی را در دانشگاه اصفهان آغاز کرد. آشنایی با انجمن ادبی صائب در همین دوره نیز اتفاقی مهم در زندگی او بود. گلشیری کار ادبی را با جمع‌آوری فولکلور مناطق اصفهان در سال ۱۳۳۹ آغاز کرد. سپس مدتی شعر می‌سرود. خیلی زود دریافت که در این زمینه استعدادی ندارد،‌ بنابر این سرودن را کنار گذاشت و به نگارش داستان پرداخت.

وی بعد از مدتی همراه با تعدادی از نویسندگان نواندیش جلسات یا حلقه ادبی جُنگ اصفهان را پایه‌گذاری کرد.

سرانجام گلشیری در سن ۶۱ سالگی بر اثر ابتلا به بیماری مننژیت که نخستین نشانه‌های آن از پاییز ۱۳۷۸ خورشیدی پدیدار شده بود در بیمارستان ایران‌مهر درگذشت. او را در امامزاده طاهر شهر کرج به خاک سپردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:53  توسط دانش  |