تبليغاتX
تاریکخانه

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید

نان به سفره   جامه تان بر تن

یک نفر در آب می خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده. بس مدهوش

می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید:

 

"آی آدمها.."

و صدای باد هر دم دلگزاتر

در صدای باد بانگ او رساتر

از میان آبهای دور یا نزدیک

باز در گوش این نداها

"آی آدمها..."

نیما یوشیج

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:49  توسط دانش  | 

نیما یوشیج كه نام اصلی اش علی اسفندیاری بود در سال ۱۲۷۶ شمسی در روستای یوش مازندران چشم به جهان گشود .پدرش ابراهیم خان نوری از راه كشاورزی وگله داری روزگار می گذرانید .ایام كودكی اش را در روستای خود به تحصیل پرداخت و از آنجا به تهران آمد تا در دبیرستان سن لویی كه یك موسسه متعلق به هیات كاتولیك رمی بود به تحصیل ادامه دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:38  توسط دانش  | 

سگ ولگرد از مجموعه ای به همین نام یکی دیگر از آثار تحصین برانگیز صادق هدایت است

برای دانلود داستان اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:22  توسط دانش  | 

با ديدگان بسته، در تيرگي رهايم

اي همرهان كجاييد؟ اي مردمان كجايم؟

 

پر كرد سينه‌ام را فرياد بي شكيبم

با من سخن بگوييد اي خلق، با شمايم

 

شب را بدين سياهي، كي ديده مرغ و ماهي

اي بغض بي‌گناهي بشكن به هاي‌هايم

 

سرگشته در بيابان، هر سو دوم شتابان

ديو است پيش رويم، غول است در قفايم

 

بر توده‌هاي نعش است پايي كه مي‌گذارم

بر چشمه‌هاي خون است چشمي كه مي‌گشايم

 

در ماتم عزيزان، چون ابر اشك‌ريزان

با برگ همزبانم، با باد هنموايم

 

آن همرهان كجايند؟ اين رهزنان كيانند

تيغ است بر گلويم، حرفي‌ست با خدايم

 

سيلابه‌هاي درد است رمزي كه مي‌نويسم

خونابه‌هاي رنج است شعري كه مي‌سرايم

 

چون ناي بينوا، آه، خاموش و خسته گويي

مسعود سعد سلمان، در تنگناي نايم

 

اي همنشين ديرين، باري بيا و بنشين

تا حال دل بگويد، آواي نارسايم

 

شب‌ها براي باران گويم حكايت خويش

با برگ‌ها بپيوند تا بشنوي صدايم

 

ديدم كه زردرويي از من نمي‌پسندي

من چهره سرخ كردم با خون شعرهايم

 

روزي از اين ستمگاه خورشيدوار بگذر

تا با تو همچو شبنم بر آسمان برآيم

 

 فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:15  توسط دانش  | 

خنجر این بد٬به قلب من نزدی زخم 

گر هم از خوب هیچ با دلتان بود٬

دست نوازش به خون من نشدی رنگ

ناخن تان گر نبود دشمنی آلود.

 

ورنه چرا بوسه خون چکاندم از لب

ورنه چراخنده اشک ریزدم از چشم

ورنه چرا پاکچشمه آب دهد زهر

ورنه چرا مهر بوته غنچه دهد خشم؟

 

من چه بگویم به مردمان٬چو بپرسند

قصه این زخم دیر پای پر از درد؟

لابد باید که هیچ گویم٬ورنه

هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد!

«احمد شاملو»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 17:11  توسط دانش  | 

از تهی سرشار،

جویبار لحظه ها جاریست.

 

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،واندر آب بیند سنگ،

دوستان و دوشمنان را می شناسم من.

زندگی را دوست میدارم.

مرگرا دشمن.

وای،اما با که باید گفت این؟-من دوستی دارم

که بدشمن خواهم از او التجا بردن.

 

جویبار لحظه ها جاری.

 

»مهدی اخوان ثالث«

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 17:8  توسط دانش  | 

کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه میآید
حیاط خانه ی ما تنهاست .
پدر میگوید:
"
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید:
"
لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 16:56  توسط دانش  |