تبليغاتX
تاریکخانه(کاش می شد لحظه ها را پس گرفت)

 

میدونم تکراریه ولی بهترین چیزیه که الان میتونم بنویسم

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید

بوف کور

هدایت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 12:31  توسط دانش زینالی  | 

چند وقت پیش پستی گذاشتم به نام صبر سنگ از فروغ فرخزاد

امروز این پست و نظری که براش اومده رو مجدد رو وبلاگ میگذارم تا شاید مرهمی بر زخمهام باشه

وز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
 بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
 از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
 قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک  ‚ شب میعاد
زان اطاق سکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید
عاقبت روزی به دیدارم
 
فروغ فرخزاد
---------------------------------------------------------------------------------------------
خنده آدما هميشه از دلخوشي نيست
گاهي شكستن دل كمتر از آدم كشي نيست
گاهي دل آنقدر تنگ ميشه
كه گريه كم مياره
يه حرف ساده گاهي چقدر غم مياره
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:22  توسط دانش زینالی  | 

با من امشب چیزی از رفتن نگو

نه نگو از این سفر با من نگو

من به پایان می رسم از کوچ تو

با من از آغاز این مردن نگو

 

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت

کاش می شد از تو بود و تا تو بود

کاش می شد در تو گم شد از همه

کاش می شد تا همیشه با تو بود

 

با من امشب چیزی از رفتن نگو

نه نگو از این سفر با من نگو

من به پایان می رسم از کوچ تو

با من از آغاز این مردن نگو

 

کاش فردا را کسی پنهان کند

لخظه را در لحظه سرگردان کند

کاش ساعت را بمیراند به خواب

ماه را بر شاخه آویزان کند

 

می روی تا قصه را غمنامه تدفین گل

می روی تا واژه را باران خاکستر کنی

ثانیه تا ثانیه پلواره ی ویران شدن

می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی

 

با من امشب چیزی از رفتن نگو

نه نگو از این سفر با من نگو

من به پایان می رسم از کوچ تو

با من از آغاز این مردن نگو

 

ایرج جنتی عطایی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:11  توسط دانش زینالی  | 

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود.

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه هایِ تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگاني،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترینِ زندگان بودند.

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست

 

آري فقط با صداي تو آشناست پس بخوان بنام عشق...

احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 23:54  توسط دانش زینالی  | 

حیدر بابا دونیا یالان دونیا دی

سلیماندان , نوحدان قالان دنیا دی

اوغول دوغان درده سالان دنیا دی

هر کیمسیه هر نه وئریب آلیب دی

افلاطوندان بیر قوری آد قالیبدی

 

حیدر بابا , یار - یولداشلار دوندیلر

بیر – بیر منی چولده قویوب چوندیلر

چشمه لریم , چیراغلاریم سوندیلر

یامان یئرده گون دوندی آخشام اولدی

دنیا منه خرابه ی شام اولدی

شهریار

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:25  توسط دانش زینالی  | 

محمد حسین بهجت تبریزی معروف به شهریار در سال 1285 هجری شمسی در روستای زیبای خوشکناب آذربایجان متولد شده است.

او در خانواده ای متدین ، کریم الطبع واهل فضل پا بر عرصه وجود نهاد. پدرش حاجی میر آقای خوشکنابی از وکلای مبرز و فاضل وعارف روزگار خود بود که به سبب حسن کتابتش به عنوان خوشنویسی توانا مشهور حدود خود گشته بود.

شهریار که دوران کودکی خود را در میان روستائیان صمیمی و خونگرم خوشکناب در کنارکوه افسونگر « حیدر بابا » گذرانده بود همچون تصویر برداری توانا خاطرات زندگانی لطیف خود را در میان مردم مهربان و پاک طینت روستا و در حریم آن کوه سحرانگیز به ذهن سپرد.

او نخستین شعر خویش را در چهار سالگی به زبان ترکی آذربایجانی سرود . بی شک سرایش این شعر کودکانه ، گواه نبوغ و قریحه شگفت انگیز او بود.

شهریار شرح حال دوران کودکی خود را در اشعار آذربایجانیش بسیار زیبا،تاثیر گذار و روان به تصویر کشیده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:23  توسط دانش زینالی  | 

اي درخور اوج ! آواز تو در كوه سحر، و گياهي به نماز.

غم ها را گل كردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.

 من هستم، و سفالينه تاريكي ، و تراويدن راز ازلي.

 سر بر سنگ ، و هوايي كه خنك، و چناري كه به فكر، و رواني كه پر از ريزش دوست.

 خوابم چه سبك، ابر نيايش چه بلند، و چه زيبا بوته زيست، و چه تنها من !

 تنها من ، و سر انگشتم در چشمه ياد ، و و كبوترها لب آب.

هم خنده موج، هم تن زنبوري بر سبزه مرگ ، و شكوهي در پنجه باد.

 من از تو پرم ، اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس

! هنگام من است ، اي در به فراز، آي جاده به نيلوفر خاموش پيام!

 سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:16  توسط دانش زینالی  | 

دهان‌ات را مي‌بويند

مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.

دل‌ات را مي‌بويند 

                                  روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

و عشق را

کنار ِ تيرک ِ راه‌بند

تازيانه مي‌زنند.

 

          عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

 

در اين بُن‌بست ِ کج‌وپيچ ِ سرما

آتش را

به سوخت‌بار ِ سرود و شعر

فروزان مي‌دارند.

به انديشيدن خطر مکن. 

                                 روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

 

آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام

به کُشتن ِ چراغ آمده است.

 

         نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد

آنک قصابان‌اند

بر گذرگاه‌ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‌آلود  

                               روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند

و ترانه را بر دهان.

         شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

کباب ِ قناری

بر آتش ِ سوسن و ياس

                             روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

 

ابليس ِ پيروزْمست

سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

        خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد

 

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 8:33  توسط دانش زینالی  |