تبليغاتX
تاریکخانه

از من رمقي به سعي ساقي ماندست

وز صحبت خلق بيوفائي ماندست

از باده دوشين قدحي بيش نماند

از عمر ندانم كه چه باقي ماندست

خیام

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 23:17  توسط دانش  | 

من بامدادم سرانجام
خسته
بی آن که جز با خويشتن به جنگ برخاسته‌باشم.
هرچند جنگی از اين فرساينده‌تر نيست،
که پيش از آن که باره برانگيزی
آگاهی
که سايه‌یِ عظيمِ کرکسی گشوده‌بال
بر سراسرِ ميدان گذشته‌است:
تقدير از تو گُدازی خون‌آلوده در خاک کرده‌است

و تو را
از شکست و مرگ
گزير
نيست.

...

نخستين بار که در برابرِ چشمان‌ام هابيلِ مغموم از خويشتن تازيانه‌خورد شش‌ساله بودم.
و تشريفات
سخت درخور بود:
صفِ سربازان بود با آرايشِ خاموشِ پياده‌گانِ سردِ شطرنج،
و شکوهِ پرچمِ رنگين‌رقص
و داردارِ شيپور و رُپ‌رُپه‌یِ فرصت‌سوزِ طبل
تا هابيل از شنيدنِ زاری‌یِ خويش زردرويی نبرد.
 
بامدادم من
خسته از باخويش‌جنگيدن
خسته‌یِ سقاخانه وخانقاه و سراب
خسته‌یِ کوير و تازيانه و تحميل
خسته‌یِ خجلت‌ازخودبردنِ هابيل.

ديری است تا دم‌برنياورده‌ام اما اکنون
هنگامِ آن است که از جگر فريادی‌برآرم
که سرانجام اينک شيطان که بر من دست‌می‌گشايد.

صفِ پياده‌گانِ سرد آراسته‌است
و پرچم
با هيبتِ رنگين
برافراشته.
تشريفات در ذُروه‌یِ کمال است و بی‌نقصی
راست درخورِ انسانی که برآن‌اند
تا هم‌چون فتيله‌یِ پُردودِ شمعی بی‌بها
به مقراض‌اش بچينند.

در برابرِ صفِ سردم واداشته‌اند
و دهان‌بندِ زردوز آماده‌است
بر سينی‌یِ حلبی
کنارِ دسته‌يی ريحان و پيازی مشت‌کوب.

آنک نشمه‌یِ نايب که پيش‌می‌آيد عريان
با خالِ پُرکرشمه‌یِ انگِ وطن بر شرم‌گاه‌اش

وينک رُپ‌رُپه‌یِ طبل:
تشريفات آغازمی‌شود.
هنگامِ آن است که تمامتِ نفرت‌ام را به نعره‌يی بی‌پايان تُف‌کنم.
من بامدادِ نخستين و آخرين‌ام
هابيل‌ام من
بر سکویِ تحقير
شرفِ کيهان‌ام من
تازيانه‌خورده‌یِ خويش
که آتشِ سياهِ اندوه‌ام
دوزخ را
از بضاعتِ ناچيزش شرمسار می‌کند.

احمد شاملو

شعر كامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 9:43  توسط دانش  | 

دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است.

اما ، بال از جنبش رسته است.

وسوسه چمن ها بيهوده است.

ميان پرنده و پرواز ، فراموشي بال و پر است.

در چشم پرنده قطره بينايي است :

ساقه به بالا مي رود . ميوه فرو مي افتد.دگرگوني غمناك است.

نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي.

پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.

چشمانش پرتوي ميوه ها را مي راند.

سرودش بر زير وبم شاخه ها پيشي گرفته است.

سرشاري اش قفس را مي لرزاند.

نسيم ، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است.

 

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 23:44  توسط دانش  | 

خواب چون در فکند از پایم

خسته میخوابم از آغاز غروب

لیک آن هرزه علف ها که به دست

ریشه کن میکنم از مزرعه روز

میکَنمْشان شب در خواب هنوز

 

شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط دانش  | 

من آن مفهوم مجرد را جسته ام.

پا در پای آفتابی بی مصرف
که پیمانه می کنم
با پیمانه ی روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است،
من آن مفهوم مجرد را جسته ام
من آن مفهوم مجرد را می جویم

پیمانه ها به چهل رسید و از آن برگذشت.
افسانه های سرگردانی ات
ای قلب در به در
به پایان خویش نزدیک می شود.

بی هوده مرگ
به تهدید
چشم می دراند:
ما به حقیقت ساعت ها
شهادت نداده ایم
جز به گونه ی این رنج ها
که از عشق های رنگین آدمیان
به نصیب برده ایم
چونان خاطره ئی هر یک در میان نهاده
از نیش خنجری با درختی.

با این همه از باد مبر
که ما
-
من و تو-
انسان را
رعایت کرده ایم
(خود اگر شاه کار خدا بود
یا نبود)

و عشق را
رعایت کرده ایم.

در باران و به شب
به زیر دو گوش ما
در فاصله ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما
روسبیان
به اعلام حضور خویش
آهنگ های قدیمی را
با سوت می زنند.
(در برابر کدامین حادثه
                              آیا دیده ای
                                     انسان را
                                             با عرق شرم
                                                بر جبین اش؟)

آن گاه که خوش تراش ترین تن هارا به سکه ی سیمی توان خرید،
مرا
-
دریغا دریغ-
هنگامی که به کیمیای عشق
احساس نیاز
می افتد

همه آن دم است
همه آن دم است.
قلب ام را در مجری ی کهنه ئی
پنهان می کنم
در اتاقی که دریچه ئی ش
نیست.
از مهتابی
به کوچه ی تاریک
خم می شوم
و به جای همه نومیدان
می گریم.

آه
من
حرام شده ام


با این همه، ای قلب در به در
از یاد مبر
که ما
-
من و تو -
عشق را رعایت کرده ایم،
از یاد مبر
که ما
_
من و تو _
            انسان را
                  رعایت کرده ایم،
خود اگر شاه کار خدا بود
یا نبود

 

چلچی - احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:32  توسط دانش  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:31  توسط دانش  |